وطنی
دانشگاه که بودیم، ایران، یک استاد زبان انلگیسی بود، یک خانومی بود. سیاهپوست. این خانوم گویا همسر یک استاد ایرانی ای بود که باهاش اومده بود ایران و لابد با طی مراحل قانونی هم تونسته بود به کرسی تدریس زبان بشینه. دو تا دختربچه دیده بودم ازش از این سیاهها که خییییلی دوست دارم منتهی خانومه خودش یک چیز ولنگ و واز و بزرگ و نچسبی بود که فقط به ذائقه اون زمان من، خیلی خوش رنگ بود. شکلاتی خوب!
بگذریم.
ظهر رفتم ماهی را تو آشپزخونه سرخ کنم که بوش نپیچه تو اتاقم. همزمان پائولا هم اومد. یک دختر برزیلی. همون که برام یکبار غذا آورد و من دور از چشمش تمامشو چپه کردم تو سطل آشغال اینقدر که عینهو استفراغ سفت شده بود. یک کوه ظرف نشسته داشت و همزمان می خواست آشپزی کنه. یک عالمه سوسیس تازه خریده بود. گوشتی که داخل روده یا چیزی به همون نازکی به فرم سوسیس در میاد. از تو ماکروویو در آورد، لابد تو فریزر بوده قبلش، بعد هم رو تخته عمومی، با یک کارد کند، شروع کرد اینها را خرد کرد. تقریبا همه از ریخت افتاد و یک مشت تکه تکه گوشت شد اندازه قوطی کبریت کوچیکتر. همه را ریخت تو یک ماهی تابه روغن و در این حین همون دستی که به گوشت می زد را به گاز می زد و کلا راحت بود. آدم عقّش می گرفت از این همه نظافت!
حالا این دوتا را گفتم که بگم آدمیزاد تهش باید بچسبه به فرهنگ خودش! غذای خودش، زبان خودش... اون سبک اختلاط ها، واقعا غیرقابل تحمله باور کنید! باید در حدی بشه که بشه ازشون خارج شد سریع! باید تماس برقرار کرد، دید، لمس کرد، اما باید بشه گریخت!
نتیجه
درخواست های رسمی خواستگاری از سوی بانوان ایرانی با دید خیلی مثبت بررسی می شوند!! خارجی ها در حد ازدواج سفید و دوست دختر شاید! کسی معطل نشه! کیش کیش پیش پیش!
آخی یادم افتاد پادکستی گوش می دادم از سرانجام حرمسرای ناصری. می گفت ناصر که مرد، به زنها گفتند برید! بعد اینها که تا دو روز قبل وقتی می رفتند بیرون جارچی داد می زد دور شید کور شید، الان بقچه زیر بغل، دنبال دوست و فامیل می گشتند که برن پیشش آواره نمونند.
دنیا به همین سرعت وارونه می کنه پوستینشو!