رفتم تست دادم. بخش اول تمام شد. جیش بردم و ازم خون گرفت. ساعت دو باید برم یک مرکز دیگه ای دووووور از خونه، اونجا تست ورزش احتمالا باید بدم. شاید همونجا هم عروس بشم. خبرتون می دم.

طرف تو آزمایشگاه ازم کارت شناسایی خواست. اون کارت اصلی همراهم نبود ولی یک زیربغل کارت دیگه داشتم که دادم. داشتم فکر می کردم، در واقع اینجور بهم القا شد که طرف دنبال این نیست که مچ منو بگیره، می خواد آدرس و باقی مشخصات را چک کنه یا درست تایپ کنه. برا همینم ایراد نمی گیره، کارتی که بهش می دم را وارسی می کنه ببینه از کجاش می تونه استفاده کنه. فوری نمی گه نه این قبول نیست. این حس اعتماد نور زندگی است! یادمه با روبنز رفته بودیم مغازه کامپیوتری که تعمیر کنند برامون، یارو ما را گذاشت و رفت تو پستو دنبال یک چیزی بگرده. می شد تمام مغازه اش را بار زد! فکر کن همه چیزهاش تو جیب جا می شد و همه هم دم دست بود از انواع شارژ و هد فون و ایرفون و فلش مموری و دوشاخ و سیم و پیچ و موس و هرچیز دیگه ای که یک کامپیوتری ممکنه داشته باشه. گذاشت و رفت و روبنز هم اونجا اقرار کرد که تو برزیل طرف نمی تونه اینطور با اطمینان زندگی کنه! اونم حس می کرد اطمینان داشتن به هم، و بر مدار اخلاق بودن، چقدر زندگی را ساده می کنه! چه لذت بخش!

بگذریم.

بازم یوتیوب می دیدم،

طرف رییییییییییییییقش در اومده،

هنوز داره واق واق می کنه!

دیکتاتور را می گم!

دیدید چقدر حقیر بود این پیر خرفت! گوش کنید ببینید چه فلاکتی افتاده بدبخت!

خدا عاقبت به خیری نصیب همه بکنه!

آدم یک گاهی دلش می خواد بازنشسته بشه، ول کنه. بشینه. بعد اوج بدبختی است که نتونه! یعنی بدونه اگه ول کنه صاف می برنش دادگاه و آویزونش می کنند! اینجوری باید تا ته رمقش بایسته مبارزه کنه! خاک بر سرت با این زندگی کردنت! روسیاه تاریخ! آنگلا مرکر چطور رفت، تو چطور!! ما هم باید یک زمانی سر رشته را بدیم دست خانومها! باور کنید!!