خب،
من برگشتم!
در کمال بکارت!
یعنی یارو حتی نگاهش هم نکرد! تازه وقتی می خواست لختم کنه با تاکید گفت بااااااااالا را لخت کنم، فقط!
فققققط!
منتهی یارو پشمهای زیبای سینه ام را خشک خشک تراشید!
یادم نبود که خودم بزنم. اونم نامردی نکرد و خشششششک، خششششششک! نا متقارن، پشمای سینه ام را زد که بیلبیلک های خودشو بچسبونه!
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 19:53 توسط مسیح
|