چس ناله
از دیشب که دیدم دکتر کیانی فوت کرده بود، یک چیزی مدام تو ذهنم تکرار می شه. یک نوشته ای بود که می گفت شما بی اینکه بدونید یکبار برای آخرین بار با بچه محله ای هاتون بیرون رفته اید،
یکبار، بی اینکه خودتونم بدونید بار آخر است، باهاشون وقت گذرونده اید،
چای خورده اید،
دست داده اید،
بازی کرده اید،
یادم نیست عین متن را، خیلی هاش برای ماها مصداق نداشته شاید ولی، بهرحال من هم با بچه های محلّه مون در ارتباط بودم. بعدها مدرسه من عوض شد و دیگه کسی را ندیدم. شنیدم معلمها گفته بودند فلانی که نیست انگار کلاس خالی است! خوب بود درسم.
تو مدرسه جدید که رفتم رتبه دوم کلاس شدم! برای یک آدم غریبه، ییهو، از راه برسه همه را بذاره تو جیبش...
سالها بعد، وقتی بالا سر مزار پدر شکلات دستم گرفته بودم تکدّی فاتحه می کردم برای پدر، یکی از بچه محلهامونو که خیلی هم صمیمی و ایاغ بودیم با هم دیدم. اومده بود سر مزار عمّه اش. با اینکه عمه اش خیلی از پدر من مسن تر بود اما بعد از اون فوت کرد و یک قبر پایین تر دفنش کردند. اغلب بهروزشون میومد یک آبی می ریخت رو مزار عمه و می رفت. شکل آدم حسابی ها شده بود با اینکه وقتی بچه بود من فکر می کردم این خل است. من با بهزاد، داداش بزرگ این هم کلاس و رفیق بودم. بالاخره تو اون یکسالی که کار ما شده بود عینهو علامت بالاسر قبر حاضر شدن، یکبار هم بهزاد اومد.
کلا خانواده ساده ای بودند. و فقیر. شاید از معدود مراسمی که من تو اون یکسال دیدم که گل تازه سر مزار مرحوم نیاوردند. یک دسته گل پلاستیکی بود، شاید از اونها که سالیان دراز تو طاقچه مهمون خونه شون داشتند... همونو آوردند. یا حتی تو مشایعت میّت، عین بقیه نبود که مکلّف بدونند هر هفته بالا سر قبر باشند. می رسیدند میومدند، نمی شد نه. من خیلی وقتها یک ته قمقمه آبی خالی می کردم رو مزار طرف، که اگه کسی اومد گذشت فکر کنه بستگانش اینجا بوده اند.
بهرحال.
بهزاد هم، یک فاتحه به عمه اش داد، یکی به بابای من. شناخت. می شناخت. اونم شکل آدم حسابی ها شده بود. بزرگ شده بود. قدش کوتاه بود از اول ولی به نسبت جثه خودش چهارشونه شده بود یحتمل ازدواجی کرده بود و سینه ای جلو داده بود. باهاش دست دادم، دستهایی که به نظر ازشون کار هم می کشید. نمی شه گفت زبر و زمخت اما، دستهایی که کار کرده بود، نه مثل دست آخوند ها نرم...
با اینکه خیلی خوشحال شدم از دیدنش اما انگار اون دوست نداشت بمونه، عین کسی که انگار تو یک رقابتی بوده و حس کنه عقب مونده، معذب به نظر میومد. زود رفت از پیشمون بی اینکه وقتی بشه برای گپ و گفتی از قدیم. اون موقع که این رخ داد، شاید پنجاه قدم بالاتر از ما، تو سینه کش کوه، کنار قبر عمو، ابوالقاسم خوابیده بود! هم کلاسی دیگری که در تلاش برای زیستن، معلم شده بود و تاکسی تلفنی هم کنارش! یک مسافر برده بود خوزستان و از خستگی یا هرچی، تصادف کرد و دراز به درازشو برگردوندند گذاشتند دهن خاک، بی اینکه کسی بهش بگه باریک الله بابا چه مجاهدی بودی تو! شاید تو دلشون فحشش هم داده باشند که ماشین را چرا داغون کردی! بهرحال...
از دیشب که دیدم دکتر کیانی مرد، این تو ذهنم تکرار می شه که یکبار من برای آخرین بار اینو دیدم، و دیگه نمی شه ببینمش، هیچوقت، به هیچ قیمت...
کاری اش هم ندارم، منتهی برای بقیه هم!
راستش شاید از بس من خودم همه را سک می کنم و احوال همه را می پرسم دیگه کسی احساس نمی کنه که باید، یا می تونه، یا خیلی خوبه که اونم احوالی از من بپرسه. نمونه اش همین لاله خانوم که پیشتر ذکرش رفت. پارسال که دنیا اومد تا بیست سی روز بعد از ولادتش هر روز بهش پیام می دادم. براش می شمردم جوجه یک روزه، دوروزه، ... رفتیم تا یک عالمه روزه. همینقدر خنک و اعصاب خرد کن فقط. منتهی...
بعد زمان می گذره و سال تمام می شه و این بشر یکبار یک پیام نمی ده. چرا. تولدم که شد مقابله کرد ولی نه بیشتر...
چی می گم...
همینه دیگه.
این سارا خانوم کونی از صبح بهش پیام داده ام، ندیده هنوزم! بیرون است یحتمل. کون نشیمن نداره اصطلاحا. حالا تا ته شب بیاد بگه با دوستاش کجا رفته بوده است...
چس ناله شد منتهی، یادتون باشه همیشه، که همیشه اینجور نمی مونه! یکبار هم هرچی پیام بدید، کسی پیامتونو نمی بینه. هرچی صفحه وبلاگش را باز کنید، کسی آپدیتش نمی کنه که هیچ، خبر مرگشو هم کسی نمی ده. اون موقع ملت گم می شن. معلوم نیست واقعا مرده اند یا دل کنده اند ولی، گم می شن. بعد شاید احساس کنید چیزی، کسی، جاش خالی است! بحث خودمو نمی کنم. تصور کنید تو مسیر خونه به سر خیابون، یک سنگ، یا یک لبه موزاییک، یکم بالاتر از بقیه هست. یکی دو بار پاتون بهش گیرکرده و سکندری خورده اید. بعد از اون وقتی از اون بخش رد می شید یا نگاهش می کنید یا حواستونو جمعش می کنید و این سالها تو ناخودآگاه شما تکرار می شه و بعد یکروز، یکی، این سنگ را در میاره بالاخره. کف را درست می کنه. حالا نیستش دیگه! حالا، وقتی اون قسمت کوچه اون قدم را بلند تر بر می داره، که مثل همیشه به اون سنگ گیرنکنه، هنوز پات به زمین نرسیده با خودت می گی وای! نکنه کسی نگاه من کنه بگه این لندهور راه رفتن هم بلد نیست چرا این قدم را اینقدری برداشت! شتر است؟! می خوام بگم بودن ها زندگی مشه و نبودن ها احساس!
آدم باشید! چیزی به ته خط نمونده...