به کلیپ های فلسفی که گوش می کنم، وقتی طرف داره می گه همه را می فهمم، ولی وقتی خودم می خوام بگم هیچی اش یادم نمیاد!
بعد مسخرگی اش اینه وقتی می گه مثلا در خصوص فلان مساله دو نظریه مطرح هست، من طرفدار هر دوتاش هستم! یعنی به نظرم هر دوتاش درستند حالا نگو بین این فلاسفه کلی جر و جدال هست که اینها با هم فرق داره و تازه کدوم درست تره.
یک صفحه مفصل از دست نوشته هام رو به رومه. خط تمرین می کنم. کی بوده شاید راهنمایی می رفتم که انجمن خوشنویسان ثبت نام کرده بودم و کلاس می رفتم. البته بعدها تو شیراز هم رفتم آزمون دادم و قبول شدم. چه عالمی دارند خدایی! می ری می شینی تو یک اتاق یک ساختمان قدیمی که از انواع تجهیزات مدرن خنک کننده نهایتا یک پنکه داره، با درها و پنجره هایی که باااااااز می کنند تا انتها، بعد عرقققققققق می کنند و قیژژژژژ و قیژژژژژژژژ خط می نویسند! ملت به نوبت که می رسند به کلاس اسمشونو ته لیست می نویسند و منتظر می شن. استاد یکی یکی به حضور می پذیره، مشقتو نگاه می کنه، حتما دو تا از هزارتا اشکالش را برات شرح می ده که خوب خودت هم می دونسته ای منتهی دستت نمی چرخیده که درست بنویسی اش! بعد هم یک مصرع از یک بیت را برات می نویسه می ده دستت و تو خوشحال پامیشی می زنی به راه تااااااا هفته بعد، باز هم همون طعم توام هنر و فقر و قدیم و قدیم و قدیم...
تازگی ها که بعد از سالها قلم دستم گرفتم حس می کردم عجیب، یک پختگی ای تو دست نوشته ام نه، تو نحوه نوشتنم هست. اینکه باااااااااااابای قلم را لازم نیست در بیاری با فشار دادنش رو کاغذ، و اون کشف وحشتناکم در علم که همه دارند یک چیز را می گن منتهی از زوایای مختلف! تو هنر هم همینه. باور کنید حرکت حرف نون همون حرکت حرف ب هست! یعنی می فهمم گودی هاشون فرق داره ها، ولی دقیقا رمز ماجرا اینه که شما اگه قلق نوشتن یکی اش بیاد دستت تا تهشو می نویسی و حتی حروفی که دایره معکوس اند مثل ج و ع، اونها با نون و ی یک حرکت اند! یک استایل دست اند! یک حرکات اضافه که میاد وسط قاطی می شن وگرنه، مثل موضوع علم، اینجا هم یک چیز است و بیشتر نیست...