گوشه ای از ذهنم درگیر است...

صبح، اول وقت رفتم فروشگاه که هم میوه های تازه و دست نخورده تر بخرم هم احیانا نون خوب و ارزون.

وارد که می شدم یک دختر دم در ایستاده بود. تکدی می کند طفلک. به غایت زیباست هرچقدر من بگم این از اون زیباتر است البته هیکلش را نمی دونم چون لباسش همیشه بلند و پوشیده است اما صورتش، بی نقص است. از کنارش رد شدم. تو فروشگاه میوه ها را برانداز می کردم که یک خانوم مسن مو خاکستری توجهم را جلب کرد. طرف سبد بر نداشت. یواش یواش اونم همه چیز را هی نگاه می کرد و می گذشت. یک لحظه خم شد یک مشت گیلاس از روی سبد برداشت، یکی دو قدم رفت، مشتش را تو جیبش گذاشت!!!

اولش فکر کردم می خواد یکی مزه کنه که اگه شیرین است مثلا بخره. خودم همیشه می خوام این کار را بکنم اما جرات نمی کنم راستش. دوست ندارم کسی بهم بگه چرا! منتهی اینها کشور خودشونه، ممکن بود بخواد و بتونه که بکنه...

وقتی برمیگشتم پای صندوق، خانومه یک آب میوه کوچیک، شاید ارزونترین چیزی که می شد تو اون فروشگاه خرید را دستش گرفته بود. همون یک قلم را حساب کرد و رفت...

یک دزد، با یک آب میوه و یکم گیلاس توی جیب، از کنار یک گدا گذشت،

گذشت...

کدومشون شریف ترند؟

اون دزد که مشخصا تعدی به مال یکی دیگه کرد، اون گدا هم با حس بدی که به من می ده عملا به آرامش من تعدی کرد. درسته که آدمهای خوب و مودبی هستند و مثلا آویزون آدم نمی شن فحشت نمی دن دنبالت راه نمیفتن منتهی، همین که وادارت می کنند نگاهتو بدزدی، یا دروغ بگی، یا اصلا توضیح بدی که چرا کمکشون نمی کنی، این حس خوبی نیست! قبول کنید!