خدایی، کسی می دونه من اینجا چکار دارم می کنم؟
چرا اینجام؟ زنم کو؟ بچه هام؟ شغلم؟ پس اندازم؟ قبرم کو اصلا؟!!
چه حس غریب عجیب مزخرفی داره این غربت! فکر کن روزها می گذره و با کسی حرف نمی زنم!
البته شعور درست حسابی هم ندارم بچه های داداشم که با کلی مکافات وصل نت می شن پیام می دن، دم به دمشون نمی دم! خب خیلی اختلاف سنی داریم من چی بگم؟ تازه به بچه بی شعور اونم! دختره تعطیل شده تو کونش عروسی است! حالا بگو اونوقت که مدرسه می رفته چه کوهی می شکافته نکبت!! نصف مشقشو هنوزم مامانش انجام می ده براش، بعد این احساس خستگی می کنه! بهش گفتم عمو بجنب درس بخون که هر آینه می بینی برادران مسلمان غلبه می کنند و عینهو افغانستان درس خوندن را براتون حرام می کنند! مگه نکردند؟ همین چند ماه پیش حملات شیمیایی به مدارس یکی از اهدافش همین بود، و البته مانور و گوشزد اینکه هوس نکنید سرنوشت کشور را دست بگیرید که تمامتونو با شیمیایی از پا در میاریم! ولی بهرحال مدرسه هم هدف بود و خیلی زود می بینی یک ورقی می خوره که روزمون از این هم که هست، سیاه تر می شه! چرا نشه؟! چه تضمینی هست؟
دیروز بود داشتم فکر می کردم معلم را هرچقدر کتک بزنی حقشه! داشتم به ترسی که تو معلم های خودم بود و الان می فهممش فکر می کردم. به اینکه موش بودند و حقارت تدریس می کردند و الان این روزها و برای همیشه هرچقدر کتک بخورند و خواری بکشند حقّشونه! درو کنید که همین تخم دو رویی و ترس و ناراستی را شما کاشتید و اگه نه، اونو وجین نکردید اقلا! باید می کردید. شغلتون بود. پولشو می گرفتید! بکشید که حقّتونه!