از عجایب زندگی در خارجه یکی هم اینه که اجناس، ارزون هم می شه!
جنگ روسیه که شروع شد، شاید هم به تبع کرونا، موز شروع کرد به گرون شدن. قبلا همیشه کیلویی یک یوررو بود یا کمتر. تخفیف که می خورد به شصت سنت هم می رسید. بعد از جنگ اما هی رفت بالا و تا یک یورو و سی سنت هم رسید. الان یک مدتی است که روند نزولی داشته و و حوالی یک یورو شده است. یعنی اون احمقی که منتظر زمستان سرد اروپا بود، در مقابل امپراتوری خرد و مردم دوستی به زانو در اومد. هنوز البته مردم داخلی را میکشه اما در جهان خارجه به شدّت به زانو در اومده است. نمونه اش اینکه با شیطان بزرگ هم داره مذاکره می کنه دیگه. نمونه اش این که از همه گنده گوزی ها دست برداشته و فقط فرموده زیرساختهامونو کار نداشته باشید اما هرچی شما بگید. یعنی فقط سیمان نریزید توش دیگه که جلو چشم مردم کوچیک نشیم و گرنه با اونهمه هزینه که دادیم می ریم توش گاوداری می زنیم. اصلا مرغ پرورش می دیم...
هیچ نمی دونم به کجا داریم می ریم ولی می دونم که عمیقا، جهان پیش رو را دوست ندارم دیگه. منظورم خودکشی نیست ها. اما این سبک و سیاقی که زندگی داره می ره پیش، این هوش مصنوعی، این زیست اتوماتیک، زندگی ماشینی. خیلی وقت قبل بود می خوندم فروشگاههایی هست که می ری داخل هرچی خواستی برمی داری میای بیرون و این بارکدها و اسکنرها جوری طراحی شده که خود همه اینها که برداشته را می فهمه و حساب می کنه و ازت کسر می کنه بی اینکه تو صف صندوق بایستی دیگه! وحشتناکه به نظرم همه! وحشتناکه!!
گاهی کلیپ هایی می بینم توی یوتیوب، نمی دونم یک فیلم کامل است یا از این بریده ها. تو یکی اش رئیس کارمندش را صدا زد، بهش گفت فلان چیز چی شد؟ یارو گفت پنج شنبه عروسی عمه ام هست و نرسیدم تکمیل کنم روش کار می کنم. همونجا یارو در جا بهش گفت دیگه لازم نیست اخراجی!! کلام قشنگ، اما وحشتناکش این بود که ما نتیجه می خواهیم، نتیجه!! بعد نگاه درس خوندن خودم می کنم که هی وای من! من هر روز هر روز مشغولم و نتیجه هیچی به هیچ! این کلیپ را ذخیره کردم که هر بار ببینم. همین فیلم، یکبار رئیس میاد رد بشه می بینه یکی سر دستگاه فتوکپی ایستاده. ازش می پرسه چه غلطی داری می کنی؟ یارو می گه دارم کپی می گیرم. رییس می گه من ساعتی اینقدر دلار به تو نمی دم که کپی بگیری گمشو برو سر کارت! تصور کن! وقتی برای کار مثلامهندسی استخدامت کرده، حتی اجازه نمیده قد کپی کردن دو تا ورقه، سرش کلاه بذاری! فلانکی همکارمون خیلی قبل از من با زنش پاشد رفت آمریکا. به سال نکشیده برگشت! می گفت زنم نخواست منتهی زر می زد به نظرم. خودش تو شرکت ما تمام وقتش به گپ و گفت می گذشت. شاهد بودم من. رئیس بود! بعد رفته بود آمریکا می گفت مجموع دقایقی که اسکرین کامپیوترم تغییر نداشت را حساب کرده بود ته روز بهم گفتند شما امروز اینقدر ساعت هیچ کاری نکردی اگر چه اینجا بودی! شایدم نقل می کرد. شایدم تو فیلم دیده بود. اما بهرحال این وحشتناک است که با ادله ای به این محکمی، پایش بشی، و ازت کار بکشند! برده داری نوین به بد فرمتی داره می رسه. البته نگران نیستم تا عمر ما هست جاهایی هم هست که بشه توش هوله رفت به اصطلاح. بود و پرسه زد و کار نکرد و مزد بخور نمیری گرفت. منتهی اگه همه به این سمت بره، اگه جهت این باشه، واقعا دوست ندارم! اصلا!