هنوز که ایران بودم، شاید دو سه سال قبل از اومدنم، هر سال یک شیشه سیرترشی می ذاشتم. از مغازه می خریدم، آبشو با سرکه عوض می کردم درشو می بستم می ذاشتم بالای کابینت...

الان، باید هفت ساله شده باشند! و فقط یک شکموی خوشبخت می دونه سیرترشی هفت ساله چه لعبتی است!!!

برای خواهرم پیام دادم بفرما سیرترشی :))

قبلا ناخنک زده بود. گفته بودم ببره برای مامانم. البته همیشه هم بهش گفته بودم هر شیشه که بر میداری یکی بخر با همین ترتیب درست کن بذار جاش منتهی بعید است انجام شده باشه. بهرحال.

یادم افتاد به یکی از اجدادم. حاج صفر! به فتح ص بخونید ها. ایشون، چوپان بوده. گوسفند مردم را امانت می گرفت می برده می چرونده!!

نمی دونم خدا چطوری براش جور می کنه که وضعش خوب می شه. هیچکس نگفت دزد بود. نگفت گله ما را بالا کشید. ولی نمی فهمم هم چطوری می شه که کسی که از خودش بز هم نداشته، اونقدر وضعش خوب می شه که پارچه پارچه باغ می خره و رها می کنه. می گفتند زمانی که چوپون مردم بود خیلی جاها که می خواسته گله مردم را ببره نمی ذاشته اند. منعش می کرده اند. بعد که وضعش خوب می شه شروع می کنه به خریدن و رها کردن! عقده ای شده بوده لاجرم. که من اذیت شدم این زمین را می خرم رها می کنم هرکی خواست ببره بچرونه که اذیت نشه!! حج می ره حتی! فکر کن!

بعد، زمان می گذره. حاجی که می میره بچه هاش، که زیاد هم شده بودند از قضا، به قهر و دلخوری اموال را تقسیم می کنند و من شاهد بودم که سهم مادر بزرگه را خوردند. در واقع اینجوری باشه که فرض کن باغهای آباد و بهتر را برای خودشون برداشتند که هنوز که هنوز است میوه اش زبانزد است، اون پیرها و بی آب ها و داغون ها را به دخترها دادند!! حاج صفر، قطعا یک جایی هم نطفه اش ناخالصی هایی داشته است...

بهرحال،

ما، انگار داریم تاریخ را دوره می کنیم به قرآن! من یک زمانی هیچ نداشتم! هیچ محض!! الان نگاه پشت سرم می کنم فقط یک دنیا اموال گذاشتم و اومدم!! عجیبه که هنوزم خودم هیچی ندارم و تو یک اتاق با نکبت دارم زندگی می کنم!! یحتمل حاج صفر هم بعد ه وضعش خوب شد همچنان نون و آبدوغ رعیتی اش را می خورد و برنامه غذایی اش به کباب چنجه تغییری نکرد!! می دونید چی می گم؟ عمرمونو می دیم عین قلک هی جمع می کنم فربه می شیم درحالی که فقط داریم اون سنگینی را حمل می کنیم و هر لحظه دشوار تر می شه برامون تا بمیریم، قلک بشکنه! تغاری بشکند ماستی بریزد، جهان گردد به کام کاسه لیسان! این البته ماجراش چیزی دیگه است. بحث بکارت است و ماست هم اشاره به ترشحات مربوطه و ادامه اش هم برپا شدن مراسم عروسی و شادمانی ملتی که سال تا مامهی یک پلوی عروسی به سبیلشون می مالیده نه بیشتر...

دارم متن می نویسم. بخشهایی از پایان نامه ام. جرات نمی کنم!! ایده هامو تخم نمی کنم بنویسیم!! می ترسم!