نمی دونم عیب این ماجرا کجاست، اصلا فهم نمی کنم...

صبح دوش گرفتم. لباس مرتب و تمیزی پوشیدم. اولین بار است که دکمه های پیرهنمو نمی بندم و زیرش یک تک پوش سفید نو یقه بسته تن کرده ام. شلوار جین خاکستری تیره پامه و کفش ورزشی. اصلا چیز ترسناکی نیستم. شبیه داعش و جماعت تروریست نیستم. معمولی ام. یک مو مشکی سالخورده که جوگندمی شده دیگه.

کانتهای اتوبوس صندلی ها فرمت و حال خاصی داره. یکی از بهترین هاش ردیف دوم هست، هم جلو پاش بازه هم رو به سمت جلوی اتوبوس آدم می شینه و کسی چشم تو چشمش نیست. مدتها صندلی کنارم، کنار راهرو خالی بود. یکبار یک پیرزنه نشست کنارم، نصفش تو راهرو آویزون بود چون نصفه رو صندلی نشسته بود ازم فاصله داشته باشه. همینکه ردیف جلو خالی شد هم رفت نشست جلوتر، و اینبار کامل دو باسنی نشست...

مدتی خالی بود، تا یک دختر مدرسه ای اومد. اونم دقیقا نصفه نشست و باز ردیف جلو که خالی شد رفت جلو، اونجا قطری نشست! یعنی بیش از یک صندلی را گرفت تقریبا!!

سر ایستگاه خوابگاه این دختر ایرانیه سوار شد. می شناسیم همو، تو جمع که به هم برسیم سلام هم می کنیم ولی همیشه که سوار اتوبوس بشه از کنار صندلی خا لی مجاور من رد می شد می ره عقب تر! امروز حتی سلام هم نکردیم به هم...

من، از این نظر که حس می کنم چیزی در من مشکل هست، و نمی فهمم چیه که رفعش کنم، اذیتم از این وضع!

نمی دونم چی در من است که اینهمه دافعه دارم!

و می دونم این به اخم و لبخندمم نیست. یکبار دیگه نوشتم ماها که این شکلی هستیم حتی وقتی لبخند بزنیم ترسناک و چندش می شیم! نماد مجسم کسخلها می شیم که بیخودی می خندند!

ما چمونه؟! کجای ما اشتباه است؟