حس قدیم!
امروز نرفتم مدرسه. دیروز سر صبح تو مدرسه یک عکس از خودم گرفتم ببینم لباسم چطوره. گفتم که اولین بار بود به عمرم که دکمه های پیرهنمو باز گذاشته بودم تو محیط رسمی! شب، داشتم با خواهرم چت می کردم و می پرسیدم که چرا موج من منفی است، عکس را براش فرستادم. نوشت چقدر خسسسسسسسسسته! نگاه کردم دیدم هی وای من! وقتی رو به روی دوربین و تو اتاق خودم اونقدر پکیده داغون بوده قیافه ام، قطططعا تو اتوبوس چیزی دهشتناکتر بوده ام!!
بهرحال موندم منزل که یکم از اون حجججججم خستگی ام کم بشه یکم!
حالا، یک لحظه حس کردم تو بازار قدیم دارم کار می کنم! نشسته ام پشت لپتابم ولی پشت سرم قابلمه ام سر اجاق گاز تک شعله، داره پیاز سرخ می کنه که بعد املت بپزم. فکر می کنم تو بازار قدیم هم اول صبح یک مشتی گوجه بادمجون تو یک تغاری می ریخته اند که تا دارند کار می کنند برای ناهار بپزه...