با سلام و احترام
حرفتان را قبول دارم . گاهی شکستن عرف جامعه شهامتی ستودنی میخواهد .گاهی خودت هم نمی‌دانی همان عرف در نهاد خویشتن خویش هم نهادینه شده که به محض شکستن اون حس یاس و سر خوردگی و پشیمانی غالب می شود .
قصه ی کفشتان در اواخر دهه ی سوم زندگی شما میتواند حاکی این نکته باشد که جسارت شکستن ِ چارچوب ها در وجود شما سابقه ی طولانی دارد. همان طور که ادامه ی تحصیلات دانشگاهی شما در سنی که مردان معمولاً حوصله ی کاری غیر از لَش کردن روبروی شبکه های ورزشی و خبری ندارند نمونه ی بارز این شهامت در شماست . قصد چاپلوسی شما را ندارم که دلیلی هم ندارد . خواستم بدانید .. مخاطب دارد شما را رصد می‌کند . و شعور تمیز دارد .

[پاسخ:]

:))
درس پس می دیم خدمت شما معلّم کهنه کار!

این تحلیل شما برای یک ادم سالم و نرمال است ولی زیبا جان.
ا! دقت نکرده بودم اسمتو نوشتی تازه می خواستم بعد از یکم خودزنی بپیچم به پر پات
:))
ایول.
نه دیگه،
گفت ای موسی دهانم دوختی،
وز پشیمانی تو جانم سوختی!
ایول.

آدمها گاهی بلوغ دیرهنگام دارند. خیلی وقتها می بینی کسی مناسب سنّش رفتار نمی کنه، دقیقا بخاطر عقب بودن از شناسنامه است ولی یک زمانی بالاخره درست می شه و تعجب می کنی که چه خوب بالاخره اینم تنظیم شد. به همین طریق گاهی افرادی که دچار شکست های متعدد می شن و از جریان زندگی وا می مونند، یک کارهایی می کنند که ناخودآگاهشونو قانع کنند. مثلا من 50 سالمه لباس و کفشی که جوون 25 ساله می پوشه را تن می کنم. به نظرت چرا؟ جز اینه که می خوام خودمو التیام بدم که الان تو اون سن هستم و می تونم عقب ماندگی ها را جبران کنم؟
خیلی وقتها فکر می کنم چرا برخلاف هر خرد و سلامتی، من از زن جا افتاده بیشتر خوشم میاد تا از یک دختر صفر کیلومتر! بعد توجیه می کنم که این تیغ هاش گرفته شده و جا افتاده و دم کشیده و الخ و دولخ منتهی ته ذهنم شاید هم اینه که من باید یک همسر جوانی می داشتم که بر اثر کثرت همزیستی اونو خسته و فرسوده کرده باشم الان (خیلی سختمه الان لغات دم دست را پس بزنم و مثل آدم حرف بزنم ها، قابل درکه؟ :))