سالها قبل، طرف رفته محضر حضرت آقا، این شعر را خونده:

(از حسین جنّتی اهل ورامین گویا):

چترها در شرشر دلگیر باران می رود بالا

فکر من آرام از طول خیابان می رود بالا

من تماشا می کنم غمگین و با حسرت خیابان را

یکنفر در جان من مست و غزلخوان می رود بالا

خواجه در رویای خود از پایبست خانه می گوید

ناگهان صدها ترک از نقش ایوان می رود بالا

گشته ام میدان به میدان شهر را هرگوشه دردی هست

ارتفاع درد از پیچ شمیران می رود بالا

درد من هرچند درد خانه و پوشاک ارزان نیست

با بهای سکه در بازار تهران می رود بالا

گاه شبها بعد کار سخت و ارزان خواب می بینم

پول خان با چکمه اش از دوش دهقان می رود بالا

جوجه های اعتقادم را کجا پنهان کنم وقتی

شک شبیه گربه از دیوار ایمان می رود بالا...

 

اینو دو سال پیش، رو در رو، دکلمه کرد برای آقا!

رو در رو. رخ در رخ!

واقعا چرا اینجوری میشه یک نفر؟ چطوری می تونه؟!