تو آبادی، یک اصطلاحی گاهی از بابام یا مامانم شنیده بودم،

نمی فهمیدم چیه. تا امروز خواهرم بهم گفت، نمی دونم چرا فهمش اینقدر راحت شده بود. 

معنی اش را همون موقع هم می دونستم ولی لغات را تک به تک، نه.

وقتی کسی خیلی خوشحال بود، از ته دل، می گفتند فلانی "شا به دوماغش نیست"

کتابی اش لابد باشه اینکه شاه به دماغش نیست.

میدونید چطوری این کلمات بی ربط به خوشحالی زائد الوصف مرتبط می شن؟

شاه، همون پادشاه است. کسی که بالاترین مقام را داره، البته تا قبل از انقلاب 57 یا سایر حرکات اجتماعی منتهی به سقوط شاه ها.

دماغ، به مغز می گفته اند. تو متون اسبق اینو می تونیدپیدا کنید که بیماری های دماغی، به کسر دال، استفاده می شد برای جنون و خل شدن. یا تو جنگها دماغ طرف را می کوبیدند یا چنان می کوبیدند تو سر طرف که دماغش له بشه خلاصه. یحتمل یک ارتباطی با بینی هم داشته مثلا دماغ وقتی خرد و خمیر می شده لابد از بینی طرف بیرون می زده دیگه. حالا بعد شعرش را سرچ هم می کنم ولی یقین دارم با این مفهوم لغت دماغ را خونده ام. 

حالا می گه طرف انقدر خوشحال است که حتی شاه با اونهمه مقامات هم، دم نظرش نمیاد. به ذهنش هم نمیاد. دیده نمی شه تو چشمش کوچک و حقیر و غیرقابل توجه است. شاه به دماغش نیست اصطلاحا...

سرچ کردم. علامه دهخدا و اعوان و انصارش را خدا بیامرزه. شنیدم این امروزی ها برای حضرت آقا لغت نامه می خوان طبع کنند! قیاس کنید کار از کجا به کجا کشیده باشد ها...

نظامی می گه:

هنوز از عشقبازی گرم و داغ است

هنوزش شور شیرین در دماغ است

یا ظاهرا سعدی رحمه الله علیه می گه:

هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت
دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست.

سرچ کنید دیگه. لغت نامه دهخدا، لغت دماغ.