دیشب حوالی هفت رفتم ظرف بشورم شام درست کنم،
این دوست عربمون یک ماهیتابه سر گاز گذاشته بود توش نون می پخت. یک چیز فاجعه، بوی دود...
به غایت شاد بود. قشنگ می شد شادی را در همه اجزای صورتش دید. نگو عید بوده براشون. عید قربان.
چنان مسرور و دلخوش بود که انگار این خاک برسرها هیچ ماضی بعیدی حتی نداشته اند که اسلام عزیز اونو به خیش بسته باشه و دو تا عید من درآوردی خودش را بهشون عقنه کرده باشه. شاد بود. شااااااااااااد!
آخر شب، یازده و نیم، رفتم که ظرفهای شامم را بشورم. هنوز سر گاز ایستاده بود، اقلا شش تا چونه خمیر دیگه کناردستش ردیف بود، سه تا دختر عرقی محجب، از اینها که موهاشون پیدا نیست اما تا زانوشونو می شه دید، به هم وول می خوردند و هلهله می کردند. تو کون همه اونها هم، عروسی بود...
بی اینکه بزمشونو به هم بزنم با ظرفهای نشسته برگشتم اتاقم...
بزرگترین تهاجم، تهاجم فرهنگی است. آدم اینها را که می بینه می فهمه یک تار موی دختران دهه هشتادی نودی ایرانی به دنیای این اعراب ارزش داره، چون هویّت داره. بماند که همون دختره هم فارسی را بد حرف می زنه و سوادشو دیگه نداره سعدی را نمی شناسه از مولوی فقط ایستگاه مترو اش را بلده و کلا تهی شده منتهی، ایناه جوانه ها و پاجوش هایی هست که روی یک ریشه کهن داره زده می شه. روزگاری که کسی مثل امام علی رحمان بر کرسی نجس ریاست این ملت بشینه و بهشون بگه پولتونو خرج روستاهای خودتون کنید و به حج نرید، روزی که تو فرودگاههای این مملکت به خط نستعلیق نوشته بشه
رواق منظر چشم من آشیانه تست، کرم نما و فرود آ که خانه خانه تست،
اون روز،
فارسی را هم تدریس می کنیم تو مدرسه!
تاریخمونو هم از تو پستو بیرون میاریم و بر سرش مویه می کنیم، یک به یک...
ایران، در گذار از یک تحول تاریخی بزرگ است. یک زایش در میان است. ممکنه سر زا بریم برای همیشه و ممکن هم هست این ولد الزنا را از رحممون خارج کنیم به هر شکل.