نمی دونم چند درجه اما بی نهایت گرم بود امروز. از ظهر در اتاق را باز گذاشتم، در کمد را هم. اینجوری دید به داخل اتاق کور می شد و کسی نمی دید من لختم منتهی باد اگه دلش می خواست می تونست از پنجره بیاد از در بره...

این عربهای مراکشی گاییدند ولی این مدت. شادی می کنند زر می زنند و چنان این مخارج حروف و آواهای زبانیشون زشته که من عق می زنم. ریدم دهن هرکی اون توصیفات و القائات را از زبان عربی می کنه که قران را باهاش جا بندازه. اصلا و اصلا اینطور نیست که می گن. اصلا اینطور نیست. قشنگ ترین مخرج حروف و آوای کلام را به نظرم انگلیسی ها دارند. اهالی اسکاندیناوی. اصلا نمی دونم از کجاشون این آواها را در می کنند! مزخرف ترینش هم مال عربهاست. به قول زینب موسوی وایه بهم می شینه وقتی اینها حرف می زنند. شیهه شادی که می کشند من رگ به رگ می شم...

از گرما و بی حوصلگی موهامو رفتم کوتاه کردم

خودم!

یکبار هم باید برم آرایشگاه. به نظرم آرایشگاه رفتن هم لذت داره! معلوم نیست چکار می کنم خودم با موهام اصلا...

امروز موز و زردآلو خریدم. اصلا خوشمزه نبود زردآلوها. نکبت!

بازم کسی تو خوابگاه نیست جز خودم...

منتظرم اخوی زنگ بزنه باهاش صحبت کنم...

با فهیمه چت کردم. طفلک. چقدر گرفتاره. و چقدر شرایط ما نزدیک به وخامته خدایی! خیلی بده وضع...