تعارض حیات
ما،
من،
در یک تعارض بزرگ گیر کرده ایم!
بحث پول است!
از یک سمت، وقتی خودمو با تقریبا تمام همکلاسی های هر دوره ام قیاس می کنم می بینم از همه اوضاع مالی ام بدتر است! یعنی فکر کن اونها خونه تو مرکز شهر دارند، مال من تو حومه است! با همه تفاوتهای فرهنگی و خطر مسیر و کلاس کار و الخ.
از اون طرف، می بینم همینم که دارم خیلی است. می بینم که چطور ملت تمام عمرشون سرشونو زیر می اندازند و انگار گوسفندی باشند که باید هرچه ممکنه بیشتر علف بخورند، می خورند و می خورند و جمع می کنند و فربه می شند و بعد می میرند! بعد که می میرند واقعا یک دنیا ازشون چیز بخورده باقی می مونه که گاهی تمام نسل بعدشون، فرزندان عزیز، فقط مشغول خوردن اندوخته اون باباهه اند!
بعد، بین اینها خب خیلی تعارض هست. می مونم که خودمو سرزنش کنم و تکونی به خودم بدم، یا ریلکس ادامه بدم و به ارضای مغزم مثلا، قانع باشم. بشینم فلسفه ببافم که چای تو هر دو تا خونه یک مزه است. بشینم بگم خب اونها بچه دارند مسوولیت دارند من ندارم. واقعیتش اینه که پول خیلی خوبه. خیییییییییییلی خوبه! منتهی،
شده ام خر عصاری که بین این دو خوب گیر کردم!