پدر، جزو اولین نسلی بود که در جریان بزرگ منشی و دور اندیشی پهلوی، به جرگه علم و معلمی پیوسته بود و به نوعی طبقه اجتماعی خودش را تونسته بود از طبقه صنعتگر به فرهنگی جماعت، تغییر بده. بعد از پدر تمام عمو ها هم، همین راه را پیش گرفتند...

یادمه اون موقع ها کوچه خیابونهای ما آسفالت نبود. اصلا یادمه میدونی که جلو خونه ما بود را تو انقلاب آسفالت کردند. هنوز اون سیاهی نو بودن آسفالت یادمه. مدتها همه جا قیری بود، تا کنه خونه!! من حتی آزادی خرمشهر را یادمه! ماشینهایی که تو عصر یک روز تابستونی یحتمل، بوق می زدند و چراغهاشونو روشن کرده بودن و من از خودم می پرسیدم هوا که روشن است چرا چراغ اینها روشن است همه...

باری، در اون زیست دوگانه ای که از یک جامعه روستایی کم کم به سمت زیست شهری می رفتیم و هنوز کوچه هامون آسفالت نبود و هنوز نفت و گاز به این فرمت دستمون نبود و الخ، من یاد دارم که پدر، از سالها قبل تر چیزی می گفت...

از اون زمانی که از فضولات حیوانات برای گرم کردن خونه ها تو زمستون استفاده می شد. صحبت این بود که کسایی که فقیر بودند و خودشون کارخونه تولید فضولات حیوانی نداشتند به اصطلاح، یکی از کارهاشون این بود که تو کوچه ها می گشتند، مثل این روزها که ملت دنبال ضایعات می گردند، اونها دنبال فضله می گشتند!

بحث جامعه روستایی بود و تردد مداوم الاغ و گوسفند توی کوچه ها و خیابونها. طبعا رعیّت محترمی که سوار خرش داشت به سمتی می رفت توقف نمی کرد که فضله تازه الاغشو جمع کنه. نه شهرداری بهش گیر می داد نه خودش وقت داشت نه اون فضله مبارک قابل جمع کردن و گونی کردن بود. عطایی بود که الاغ گرانمایه همونجور که داشت راهش را می رفت هرکجایی که صلاح می دید دمبشو بالا می کرد و به ردیییییف ترق ترق ترق می انداخت و پیش می رفت و خب حالا اون آدم فقیری که به سوخت نیاز داره، خودش هم کشاورزی ای نداره که بره سر زمین، دامی هم نداره، طبعا تو اون جامعه بیکار است و براش پیدا کردن یک ردیف فضله الاغ شاید حکم یافتن طلا تو آلاسکا را داشت.

باری،

پدر، یک همکار و همکلاس و لابد هم مدرسه اش را اسم می برد که می گفت فلانی چنان منظم و تمیز است که ماها همه از تعجب دهانمون باز است این چطوری تو این کوچه های گلی و پر برف جوری میاد مدرسه که حتی کفشش کثیف نمی شه چه برسه به پاچه های شلوارش مثلا. یک همچین عشقی بوده است طرف، تازه معلم شده، جوون، یک چیزی تو مایه نادرشاه افشار شده پیش خودش حالا مثلا...

می گفت این داشت تو فلان کوچه رد می شد، که فلانه آدم نسبتا خل وضع که دنبال فضله می گشت می بینتش و بهش می گه فلانی یک رگاس (ردیف) سرگین خر ندیدی از اون کوچه داشتی میومدی؟

آقا معلم بهش بر می خوره که این آدم بی سر و پا در باره سرگین خر ازش سوال کرده بهش می توپه که برو گمشو مثلا بی تربیت. بابا می گفت طرف خندید، گفت برو دعا به جون شاه چیه (شاه کوچیکه) بکن وگرنه تو الان دنبال رگاس (ردیف) دومی اش بودی!!!

خیلی است. یک آدمی که نفهم اون دهات بوده و خل وضع اون جامعه بوده اینقدر درست و دقیق می فهمه و می تونه بگه. اینقدر موجز...

داشتم فکر می کردم اگه اون شاه چیه نبود، ماها، من، به درد هیچ کاری دیگه نمی خوردم بی شک! نه بنیه حمالی و کارگری و کشاورزی داشتم و نه جربزه کاری دیگه! خدا بیامرزتش! نور به قبرش بباره...