رفتم ورزش

لههههه شدم

وسطش بود شاید، دیگه رونهام توان ادامه نداشت...

این رشته به کار من نمی خورد. باید چیزی دیگه را امتحان کنم...

بعد کلاس، به زحمت برگشتم خونه. نه پاهام می تونست راهم ببره نه وضعیت تعادل خوبی داشتم دیگه! خیلی بد بود. چقدر طول کشید تا رسیدم!

یک هلو انجیری خوردم. آب افاقه نمی کرد. بعد خوابیدم...

الان خوبم

منتهی، دیگه با این یابو کلاس نمی رم. پرورش اسب که ندارم که! بعدشم ورزش را بعنوان یک کار جدی با وزنه و آهن و زور زدن که نمی خوام بکنم. می خواستم تفریح باشه. روحیه ام را درست کنم.

با همه این اوصاف اما شکمم ترسیده! قشنگ خودشو جمع کرده! بدددد بخت! بگو حتما باید ترس تو جونت باشه تا شکل آدم باشی؟!!