فلان دوستمون یک سال تو شرکت آمازون کار می کرد.

کار که، می گفت چیزها را می شماریم. از یک تا هرچند که لازم باشه.

صبح، یکساعت تو اتوبوس می رفت، عصر یک ساعت تو اتوبوس برمیگشت، ماهی هزار پوند گمونم...

آمازون، برای اینکه بیمه و بازنشستگی و الخ نده، سر سال که شد بیرونش کرد. کارگر تازه گرفت. بعد این گذشت تا تصمیم گرفته دو سه ماه کارگرهای قبلی را هم اگه می خوان، استخدام کنه باز. گویا اینجوری بازم می تونه بیمه و باقی حقوق را نده بهشون. ایشونم بیکار بود و رفت. منتهی الان با ماشین خودشون می ره، بیست دقیقه رفت، بیست برگشت. فقط هم یکسال گذشته ازش منتهی، امسال انگار کوه می کنه!! لههههه، تفاله! خسسسسسته، برمیگرده خونه...

و تفاوتش، یک سال پیرتر شدن نیست...

تفاوتش، عوض شدن شرایط است. تغییر انگیزه هاست، یکم نشستن و به عقب و جلو و چپ و راست نگاه کردن است...

آدمیزاد، گاهی لازمه که سرش از تو آخورش، از شغلش، اداره اش، مطبش، درسش، از تو سطلی که گردن خودش انداخته، بیرون بیاره،

نگاه دورش کنه!

ببینه کجاست!!