یک روز دراز بیخود داشتم امروز، تو دانشگاه!

زود رفتم. قبل از نه. روبنز هم زود اومد، نمی دونم چرا. عموما ظهر میاد! گفت بریم قهوه بخوریم؟ بلند شدم رفتم باهاش و یکم حرف زدیم. اگه تو کل این مجموعه یک نفر باشه که از هم صحبتی باهاش لذت می برم این بشر است که خب یحتمل چند ماه دیگه باید برگرده برزیل و خسارت سنگینی را به دانشگاهش بده! بورسیه دانشگاهش بوده که سه ساله برگرده ولی بدتر از همه، هنوز خیلی کار داره که دفاع کنه. قرار اینه که اگه تمام نکرده بود پولی که گرفته را با جریمه پس بده! خیلی تحت فشار است منتهی خب، کارشو هم می کنه. تابستون رفت ترکیه بالن سواری و البته مو کاشت! زن و بچه اش برزیل بودند. جالبه اینها تو تاهل هم اینقدر هنوز زندگی شخصی دارند. بهرحال

با پایتون یکم جلو رفتیم. خیلی هنوز دلمو نبرده است و سر اشتباهات احمقانه گاهی ساعتها وقتم تلف می شه. ژولی بلد است ولی هیچ دلم نمی خواد از ژولی بپرسم! 

حوالی ظهر رفتم هیتر بخرم، تک شعله کسی نداشت. همه دو شعله داشتند. کیسه آب جوش هم کسی نداشت. عوضش یک دست لباس گرم خریدم!! الان که اومدم خونه می بینم واقعیتش نیاز به لباس خونه نداشتم! خر شدم. سی یورو ناقابل. تنبونش الان پامه و بالاتنه اش عینهوکوره است نامرد. همینه که بعید است به درد بخوره.

بهرحال، خریدم. مبارکم باشه.

منصور امروز بعد از ظهر اومد. همیشه تقریبا همینجوره. یک گوشی شیامی خریده بود  تو جمعه سیاه به 200 یورو. بزرگ و سنگین و مفصل. ذوق می کرد. می گفت بیت کوین که خریده ارزشش شده یک چهارم...

یک کنفرانسی تو اسپانیا بود امروز. عصری استاد بزرگمون اومد تک به تک بالا سرمون که چرا تو کنفرانس نیستند و دارید کاری دیگه می کنید! آدم جالبی است. با اینکه خیلی گنده دماغ است و حتی یکبار منو از آزمایشگاهش بیرون کرد به بهانه شلوغی و کوید، ولی آدم حسابی است من دوستش می دارم.

همین. نیم ساعت تو ایستگاه اتوبوس بودم، یک ساعت تو راه! ساعت هشت یکم ورزش کنم، بعد دوش بگیرم، بعد کتاب بخونم. چرا پیش نمی ره کارها؟!