رفیقمون، یک پیشنهاد کاری گرفته اطراف لندن.

زنش، از اونهاست که فقط از نمایش دادن ارضا می شه! یعنی شده فلانشو هم نشون بده، می ده، منتهی هیچی دیگه براش مهم و جالب نیست،

عینک و نمی دونم کیف دستی و جل هایی که می پوشه به غایت فاجعه اند، منتهی ایشون حمال برند هستند و فکر می کنه شیک می شه اونجوری! درحالی که بیشتر شبیه چوب رختی تو انباری خونه است که یک عالمه چیزهای واقعا بی ریخت و نامتناسب بهش آویخته است

(خاک بر سر یک دختر هم زاییده عییییییییییین ننه اش داره می شه نکبت! گوساله به تمام معنی است. بهرحال)