حوالی چهار و نیم عصر تو ایستگاه دانشگاه منتظر بودم اتوبوس بیاد

اطراف، مردمان در تردد بودند

پیرمرد و پیرزنی که چنان تو هم فرو رفته بودند و بیخ گوش هم انگار لطیفه می گفتند و لبخند به لب داشتند که آدم را به فکر می برد که مگه می شه بعد از اینهمه سااااااال! چه دل و دماغی دارند اینها! اینهمه کج و کوله شده اند اما هنوز شادمانند! چرا؟!!

رو به رو، از لای شاخه ها، سه نفر نزدیک می شدند به خیابان. صندلهای قرمز و بندی به پاهای سفید و تپل خانومه جلوه قشنگی داده بود. جلوتر که اومدند یک لباس تابستونه با رنگهای شاد تنش بود. رنگ پاییز. یک لحظه فکر کردم انگار وسط مجلس عروسی نشسته ام! همه ملت خندان، پا لختی، بعضا بیش از پا حتی...

واقعا لباس هر کدوم از خانومها را نگاه می کردی می شد تصور کنی یک لحظه از تالار اومده بیرون مثلا دنبال یک کاری و الا اون همه لختی و تنگ و ترشی و اون زیبایی های بی مضایقه، تو زندگی عادی، اصولا برای ما مانوس نیست منتهی، زیست معمول آدمهای اینجاست...

چه کرده آخوند با ما؟! چقدر از آدم بودن دور شده ایم!!