تمام زوری که این روزها دارم می زنم، در واقع از دو ماه قبل تا الان، اینه که داستان بگم.

اینه که داستان را، قشنگ بگم!

برای پنج فصل اولم خیلی قشنگ شد. خداوکیلی خیلی به دلم نشست و همین سطح انتظارمو از خودم بالا برد که تتمه فصول را هم با همون روال نرم و منطقی و داستان وار روایت کنم منتهی، مشکل آدمی را دارم که آیتم های مختلفی را داره و نمی تونه تصمیم بگیره که کدوم شخصیت اول داستان است! این که تمرکز فیلمنامه از روی سارا بره روی ثریّا، دنبال کننده کنجکاو را هم حتی گیج می کنه! طبیعی هم هست. من دقیقا الان مشکلم اینه در واقع کارم اینه که تصمیم بگیرم روایت اصلی ام چیه، شخصیت اصلی کدومه، کیو بذارم وسط و بقیه را دورش بچینم...

وقتی این روند پیش می ره و اجزا کنار هم قرار می گیره انگار یک پازلی با شکل نامشخص کم کم هویت پیدا میکنه و روشن و روشنتر می شه و من به شور میام! گاهی، چیزهایی در میاد تو گوشه کنارش که اصلا انتظارشو نداشته ام! نه لزوما کشفیات، گاهی حتی بیان روان و همه جانبه یک موضوعی که تو ذهنم بوده حس ارضا شدن را بهم می ده، تااااا قطره آخرش! بعد نفسم به شماره میفته!! برعکسش هم همینه البته، وقتهایی که نمی تونم قطعات را سر جای درست و تو روال روایت کنم، مثل کسی که شق درد داره راه رفتنش هم عین اردک می شه، فقط به خودم می پیچم!

ساعت یک اومدم دانشگاه. گفتند خانوم چی نیم ساعت قبل دنبالم می گشته. قابل انتظار بود... بهش پیام دادم، رفته خونه.

میاد کم کم...