زن وقفی
چه ملت سر دل خوش شایعه می سازند ها!
ظهر اومدم مدرسه، دو تا استادهام می پرسند تو مگه مسافرت نرفتی؟!
من؟
سفر؟
کجا؟!
معلوم نیست کدومشون خواب نما شده که به بقیه هم گفته همه متفق القولند که من رفتم سفر!
حالا بازم خوبه. می گه قدیمها یک بابایی تاجری میره سفر. مرد بدبخت طبق عرف و عادت جامعه اون روز خودش اختیار اموال و زن و بچه را میسپاره به ملای محل. شما بخونید همون وقف که هنوز می کنند.
گویا سفر طول می کشه، ملّا حکم می ده که طرف لابد مرده! اموال را تصاحب می کنه و زن را تصاحب تر! نگو بعد از مدتی یارو پیداش می شه. می گن هرچه جیغ و داد می کرده که ایّهاالناس من زنده ام، ملا می گفته زر می زنه! روح خبیثشه بزنیدش تا دور بشه!
بهرحال شیرینی اموال اون خدا زده بیخ دندونش بوده، دادن حکم جایز می شده!
حالا اینها هم گمونم می خواسته اند یک چیییییییییییییزی از منو صاحب بشن!
هیچی هم ندارم من خدا زده!
:(