بارون میاد

چقدر بیشتر به حال دل آدم می خوره بارون و سرما...

کاش بلد بودم سیگار بکشم! به نظرم خیلی حال می داد.

پشت پنجره بیرون را نگاه می کردم که یک دختره ایرانی اومد رد شد و برام دست تکون داد. همون که تو اتوبوس از کنار صندلی من رد می شه می ره عقب می شینه. سال قبل دو روز قبل از مراسم سال تحویل رسیده بود پرتغال. من که نمی شناختم ولی اینقدر دلم براش سوخت که نگو. خیلی بد لباس بود. بعد خیلی مظلوم و یک جوری شبه آدمهای مح و مات، فکرکردم از بس طفلک بی بر و رو و جثه است کسی سمتش نرفته و نمی ره و افسرده است. الان، بیا و ببین چی داره می شه توله سگ! به کل لباسهای آدم وار تن می کنه و روحیه اش خوب شده و به جرات می گم این آدم، نه اون آدم پونزده ماه قبل است! به کل عوض شده!

البته فقط ظاهرش! ارتباطی نداریم که باطنش را هم بدونم. اگه فهمیدم می گم براتون، یادم باشه.

کنجکاو، پسرم، شما دوست پسر هم داری عمو؟ تعریف کن از اوضاع دانشگاه؟ شنیدم ظرفیتهای دانشگاه تهران را دادن به عراقی ها. حشد الشعبی گویا یک عده را فرستاده که دانشگاه باشند، بهرحال در کوتاه مدت بچه ها را کتک بزنند اگه لازم شد، بعد از فراغت از تحصیل هم عراق نیاز به وزیر و وکیلهایی داره با مدرک! کلا به نظر میاد اون عدم توفیق در انقلاب سال قبل باعث شده به تحولات سرعت بدن و از جمله تغییر بافت جمعیتی کشور است. پذیرش سایه ها... کم کم این مردمی که لالمونی گرفته بودند و پا رو خون بچه هاگذاشتند باید سنگ بردارند به سبک فلسطین پرت کنند، جنوب به سمت عربها، شرق به سمت افغانها، غرب به سمت عراقی ها شمال به سمت آذری ها... در درون مرزهایی که دیگه مال ما نخواهد بود اون زمان ها...

این بحث شناخت خیلی بحث جالبی است. می گن مردم پسر شاه را نمی شناختند که بهش اعتماد نکردند. بعد من موندم شناخت دیگه تا کجا؟ یک ملتی پدر و مادرش را به درستی کردار شناختند. پدربزرگش را همچنین. منظورتون ازشناخت چیه رفقا؟! نمی گم اشتباه نکردند ها. خیلی هم اشتباه داشتند منتهی شناخت یعنی ماها بدونیم نیتشون چی بود، مرامشون چیه، مقصدشون کجاست...