دوشنبه ها رو دور نیست زندگی. از آب حموم که نمی دونم چرا تا هشت و نیم نشه گرم نمی شه، تا باقی ماجرا...
رفتم مدرسه ای که باید ثبت نام می کردم. خودکار دنبالم نبود. یک فرم به پرتغالی باید پر می کردم. سخت بود. شعورشونم نمی رسه که اگه کسی دانش زبانی اش در این حد باشه که یک فرم پشت و رو را بتونه بخونه و پر کنه، نیازی به کلاس اومدن نداره. بهرحال رفتم. فرم پر کردم و مدتی هم توصف ایستادم تا نوبتم شد و فرممو گرفت. احتمالا دو سه ماه دیگه ایمیل می زنند که بعد می بینی کلاستو هم اشتباهی ثبت نام کرده اند! حالا ببین.
یازده رسیدم دانشگاه، استادم با یکی جلسه بود. سلامش کردم فقط.
دوازده رفتم، می گه نرسیدم! بعد از ظهر حرف می زنیم.
بهش گفتم نمره اش مهم نیست، هرچی اش مربوط به تو می شه و نباید تو متن باشه را بگو فقط که حذف کنم، می خوام متن خودمو ثبت کنم!
هنگ کرد یکم.
واقعا مهم نیست. من نمره نمی خوام که این می خواد متن منو بی عیب کنه که. مگه کودکستانه؟ اصلا ته سواد من همونه که نوشته ام می خوام خودمو ارزیابی کنند! حالا عصر قانعش می کنم، بیشعور را!