دیشب دیر وقت بود، می رفتم سمت خونه...

سرد شده بود...

فاصله قطارها زیاد بود و آدمهایی که تو خیابون بودند دیگه نا نداشتند تقریبا...

متروی فرودگاه رسید و سوارش شدم

بین آدمهایی که معلوم نبود رو چه حسابی اونقدر با هم جور شده اند که می تونند مسافرت برن با هم، یک مرد استخوانی با کلاه پاره حصیری و چمدان مسافرتی و کفشهای چرمی و جورابهایی با کش شل، چند صندلی اون ور تر نشسته بود...

زمان که گذشت یکی یواش یواش بهمون نزدیک میشد. مرد جوانی بود هندی تبار، با چند سکه در دست که طلب سکه های اضافه تری می کرد...

اغلب سر تکون میدادند و مرد یکی یکی جلوتر می رفت تا رسید به مسافر کفش چرمی...

مسافر، ازش پرسید کجایی هستی، مرد جوان جواب داد هند

مرد گفت من اهل لنکستر؟ یا همچین جایی ام. یک جایی توا نگلیس بود.

بهش گفت چقدر پول داری؟ مرد جوان سکه هاشو نشون داد حدود چهار یا پنج یورو بود.

مسافر، تکونی به خودش داد، کیف چرمی اش را از جیب شلوارش در آورد، لاشو باز کرد، بعد ییهو یادش افتاد که پول نداره، گرفت مقابل صورت مرد جوان و درحالی که می خندید بهش گفت خوش شانس نبودی اینبار، سکه ندارم...

مرد جوان عبور کرد

مرد مسافر که بی اینکه چیزی داده باشه کلی منت کول یک آسیایی کله مورچه ای کرده بود، ارضا شده و خوشحال، به صندلی اش تکیه داد

من فکر می کردم یک انگلیسی با اون اوصاف خساست اگه دست می کنه تو کیفش، قططططعا خبر داره که چیزی تو اون کیف وجود نداره...

بگو مرتیکه قرمساق، سکه و پول خرد نداری، اگه مریض نیستی خب اسکناس بده حیوان...

تا قبل اینکه خط آخر را بخونید حس نمی کردید تو فضای داستان هستید؟ گرمای محیط را می گرفتید نه؟ من می تونستم یک نویسنده خوبی بشم، امان از رفیق بد!