با رفقا که گپ می زدیم، اونی که می گم قدرت جذبش زیاده ها، داشت می گفت که نمی دونم ما کی اعتماد به نفسی را پیدا می کنیم که دیگه فهمیدیم! درکش کردیم!
جالب بود.
من دقیقا می فهمیدم این چی می گه چون سوال خودمم همین بود! در واقع هدف خودمم همین بود که بالاخره یک زمانی به این حس برسم که لمسش کردم، فهمیدمش! درونی اش کردم!
وقتی داشت می گفت، نه فقط سوالشو و دغدغه اش را می فهمیدم، که حس خوشایندی داشتم چون می دونستم خودم به اون رسیده ام! دیگه برای من سوال نیست، دست یافتنی است. لمسش کرده ام...
در ادامه این حرف ایشون یکی گفت زمانی که شروع کنیم با یورو کد کار کنیم. منظورش استانداردهای طراحی تو اروپا است. این که می گم با معدل 12 از ایران اومده است. بوق بوق بوق است! بچه خوبی است منتهی بی سوادی مطلقی داره. خیلی مطلق. همین جوابش هم نشون می داد که نه فقط سوال را نفهمیده که حتی راه رسیدن به جوابش را هم عوضی فهمیده...
هان می خواستم اینو بگم. ریتا، یک پسر دبستانی داره. بعد نمی دونم تو خونه وقتشو چکار می کنه که که نمی رسه یا دوست نداره آشپزی کنه. سه قاشق برنج سفید و چیزهای آماده. دیروز که بحث غذا شد بهش گفتم تو چرا غذای قشنگ درست نمی کنی. گفت وقت نمی کنم باید از بچه هم مواظبت کنم. بهش می گم بخشی از مواظبت از بچه از قضا همینه که غذای خوب، قشنگ، خوشمزه بهش بدی!! می گه نمی خوره. می گه اگه از اون مدل غذاها، اشاره به بشقاب من می کنه، اگه از اونها بذارم جلوش نمی خوره. دوست نداره. بهش گفتم تو داری عادتش می دی! دو ماه این شکلی ببند به خیکش دیگه اون مدلی بی رنگ و رو را نمی خوره! واقعا همینه ها. خیلی وقتها با پرتغالی ها که حرف می زنیم طرف وقتی میخواد از خوبی ها و امتیازهای کشورش بگه می گه غذاهاش... بعد، من سر تکون می دم که نه، به هیچ وجه! غذا، چیزی است آموختنی! تلقینی و عادتی! اگه هندی ها تند می خورند، چون عادت کرده اند. خورده اند و هی هر سری به دز ماجرا افزوده اند که بیشتر حال کنند الان شده اند این! من شک ندارم اینها واقعا باور دارند غذاهاشون عالی است منتهی من دلم هم می زنه از تقریبا همه غذاهایی که می پزند!! از کیک هایی که درست می کنند! حتی اون با کلاس هاشون. ماجرا اینه که اینها روزگار دشواری داشته اند. چهل سال قبل که پدران بی پدر ما ریدند تو مملکت ما اینها همون زمان ریده مال پدران پدرسگشونو جمع کردند و رو به آبادی گذاشتند منتهی فرهنگ غذایی از روزگار بی رونقی و گشنگیشون به این سو کشیده شده است اینه که معروف ترین کیک سال نوی اینها نه کیک، که مجموعی ای از ته مانده های میوه و نون خشک و در واقع سهم مرغها بوده که سر هم کرده اند و تلقین کرده اند که خوبه و الان به خداوندی خدا هیچ مزه ای بیش از مزه نون مونده نمی ده هیچ حسی بیش از گاز زدن به نون خشک شده نمی ده ولی اینها عادت کرده اند. اینقدر فقیر بوده اند که گوشت را نمی تونسته اند بپزند و به خام خوردنش عادت کرده اند و این شده فرهنگ! الان می گن آبدار باشه! یادم نمی ره سر میز تو رستوران بودیم انگار بگی رو اپن آشپزخونه باشند، هر کسی با کارد و چنگال افتاده بود به جون برش گوشت داغی که سفارش داده بود و می برید و در حالی که با هر برش سرخی خامی گوشت نمایان می شد، می خورد و فکر می کرد که به به است! خب این به به نیست واقعا. این همون فقری است که تو فرهنگ رفته است و ناشی از نداشتن سوخت کافی برای دو سه ساعت حرارت دادن به گوشت است. ناشی از نداشتن و لذا ترجیحشون به خام خوردن هست که دیرتر گشنه شون بشه! منتهی الان باهاشون حرف بزنی می بینی راجع به وعده عصرانه شون کتابها می نویسند و راجع به شام آخر شبشون داستانها می گن! بله زمانش همونه ولی تو عصرانهه دو قورت قهوه است با یک تکه نون خالی که قشنگش کرده اند، و اون شام بازم همین آب سوپ است که کلی زیرش دستمال پهن می کنند و مفید ترین بخشش همون تک برگ جعفری یا گشنیزی هست که ننه بی چیزشون -از لحاظ مالی- می تونسته به بدبختی جور کنه بذاره رو غذا که در حد قرص و دوا، یکم نیازهای بدن اینها را تامین کنه!
حالا نگاه کنید به فرهنگ غذایی خود ما...