کون سفید
امروز رفتم بیوژیناستیکو
یک خانومه که یکبار کلاس رقص دیده بودمش اونجا بود حرف زدیم. فکر می کردم نمی ره کلاسش را ولی گفت ادامه می ده.
این خب بهتر از هفته قبلی بود. ورزش نبود یکمشت حرکات مسخره بود ولی خب، همینه دیگه.
خوی، وسط کلاس اومد بهمون پیوست. همونه که جلسه اول باهاش رفتم و نصف کلاسشو رو زمین نشستم. عملا سرایدار اونجا هم هست و خب ورزش هم می کنه شاید صاحب هم باشه نمی دونم. یک آقای جوون قدکوتاه است که کلی عضله داره. نکته اش منتهی اینه که، آخر کلاس تو رختکن داشتم لباسمو عوض می کردم که ایشون قبل من اونجا رفت. یک قدم زودتر. دوش ها هم همونجا هستند و من که داشتم صورتمو می شستم یک لحظه تو آینه دیدم این تمام لباسشو کند و عرض سالن را با کون لخت طی کرد و رفت زیر دوش!
زیر دوش هم بی خجالتی، کلی بلند بلند برا خودش گوزید و هرچه من عجله کردم که اینو لخت نبینم، قسمت نشد! همونجوری لخت و عور برگشت سر حوله اش و به طبع اینبار دیگه جلوش تو چشمم بود. فکر می کردم این بدنسازها چیزی نداشته باشند ولی خدا بده برکت یک پونزده سانتی ازش آویخته بود. انصافا ولی شق نبودش ها. آویخته بود بهش. دیگه فی الفور در حالی که زیپ کوله ام تا همین خونه باز بود بدو بدو از اونج گریختم و اومدم! فکر کنم از میان همه خوبان اینم منو پسند کرده است!! خدایی ها هیچی دیگه بی هزینه نیست! حتی کلاس قرآن!
یک چیزی سمت چپم درونم، سمت کلیه، درد می کنه. شال بسته ام به کمرم. خدا کنه کلیه ام سالم باشه.
دیشب حین خواب یک دردی سمت چپ سینه ام بیدارم کرد. بعد طاقباز شدم، یادم نمیومد دست چپم قبل از تکون خوردنم تو چه حالتی بوده که گز گز می کرد. هی فکر کردم خدایا سکته کرده ام، نکرده ام، هی چپ و راستمو مقایسه می کردم، هر دو یک اندازه بی حال بودند ولی انگار سمت چپی یکم فرق می کرد. بالاخره هم خوابم برد نفهمیدم سکته کرده ام یا نکرده ام!
دیروز فریزرهامونو تمیز کرده اند و نصف غذاهای توشو به خیال اینکه خراب است و صاحبش رفته، ریخته اند دور! مال من انگار همه اش بود هنوز ولی این دختره که از کامرون اومده و خدایی خیلی رنگ پوست سیاه قشنگی هم داره به حد مرگ عصبانی بود. می گفت غذاهای آفریقایی اینجا خیلی گرونه و من حتی توی سطلهای آشغال را هم نگاه کردم دنبال غذاهام ولی نبودند!
طفلک!