دیروز ظهر که ناهار گرم می کردم این دختره اهل کامرون، ماریا، شاکی بود که غذاهاشو ریخته اند دور.

آخر شب ساعت از نیمه شب گذشته بود رفتم ظرف بشورم که بخوابم بعدش، با یک پسره هم نژاد خودش داشت غذا می پخت. دقت کنید ظهر هم داشت غذا می پخت. آخر شب هم تمام میزها و همه فضاها پر بود از مواد خام، مثلا سه چهارکیلو مرغ دیدم من، که باعث شد ظروف محترم را رها کنم و بیام بخوابم.

امروز هشت و نیم رفتم ظرفهامو بشورم بردارم، همون دو نفر، با همون حجم از مواد اولیه مجدد در حال پخت و پز بودند!!

فکر کنم جشن است!

نکنه اینها اینقدر می خورند؟!! وااااای. یخچال را که دور ریخته بود نصف فریزر خالی شده بود قشنگ. اگه اینها اینهمه می خورند واقعا ورشکست می کنند آدم را که! ولی خیلی مفصله ها! لنگ دراز، مشکی متالیک، جذذذذاب!

حالا امروز، این عرب مراکشی مونده پشت در چون اینم عادت داشت همین مدلی آشپزخونه را به گه بکشه! از صبح هی میره هی میاد و یقین دارم تا خود شب هم نوبت اجاقش نمی شه!

اینم از زیست بین خارجی ها! ملت هرچه عقب مانده تر، اهتمامشون به شکم بیشتر! از اونطرف انگار اینها هم کار غلطی نمی کنند بهرحال خوب خوردن هم یک هدف درست است به نظرم و آدمیزاد گوز پیچ می شود که بالاخره کدام؟!!