کارمزد
من، بجز بحث زن، همیشه به هرآنچه آرزوشو داشته ام، رسیده ام،
ولو با تاخیر،
ولو وقتی از دهن افتاده بوده برام،
منتهی، رسیدم.
شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا
بر منتهای همّت خود کامران شدم...
زن را از این لحاظ استثنا می کنم که دیگه دورانش گذشت. زن ما را یکی دیگه برد، فرسوده کرد، زنه هم البته که خودش می خواست!
می دونید وحشتناکی این دنیا چیه؟ اینه که هرکی به هرچی که خواست رسید! باور کنید همه ما داریم با انتخاب های خودمون زندگی می کنیم! به نظرتون اینجور نمیاد ولی می فهمید کم کم چی می گم. می گفت یک جایی از زندگی به یک درجه ای از پختگی می رسی که دیگه حرف نمی زنی، فحش می دی!! من الانه اونجام!!
چندی قبل یکی رفقا که حالا لابد بعد هم میاد شاکی می شه که چرا من حرف زده ام از ماجرا، داشت می گفت که فلان دوستش ماشین نو خریده است. می گفت هرچه من حساب می کنم با این حقوق این نمی تونست ماشین بخره منتهی ماجرا چیه، اینه که اون دوست ایشون فقط کارمند نبود، شب کار هم بود! چیزی که این دوست من از تفکرش هم وحشت داشت. نه اینکه اون بابا خوشش میومده از کار، نه لزوما. قطططعا خیلی وقتها مجبور شده کسیو ببوسه که اگه به حسّ خودش بود استفراغ می کرد باهاش! منتهی کار، این حرفها را نداره. شمای کارمند خیلی وقتیها دلت می خواد بخوابی! می میری برای یک چرت اما نمی تونی! خیلی کار واجب داری بیرون اداره ات اما بایدبمونی. می دونید، احمق نباشید نمی گم برید جنده بشید ها، دارم می گم آدمها خیلی وقتها خیلی زحمتهایی کشیده اند که شماها ازشون کمترین اطلاعی ندارید، بعد پوسته کار را یا یک برش کار را از زندگیشون می بینید می گید مثلا شانس! می گید من چرا اونجور نشدم. من می خوام بگم آدمها خیلی خیلی که خوشبخت باشند، ثمره تلاششون را بغل می کنند و می خوابند، نه بیشتر. تازه قانون طبیعت اینه که خیلی وقتها همون ثمره را هم نمی ده دستشون البته. به پیمان می گفتم گاهی وجدانم درد می گیره که اینهمه دورم از مشکلات. بهم گفت لذتت را ببر، تو تلاش کردی و پاداش تلاشت اینه که دور باشی از مشکلات من و امثال من هم نکردیم، حقمونه همین اوضاع. درسته حقتون نیست اما بی راه نمی گفت پیمان. یادم اومد من دو سال تمام تو اتاقی زندگی می کردم که نور نداشت! به لحاظ فضا اندازه دو تختخواب یک نفره بود!! یک تخت بود، بعلاوه فضایی به اندازه یک تخت دیگه، و تمام! یادم اومد من برای مدتها حتی تلاش می کردم بوی آش دوغی که مامانم می پخت را به ذهنم راه ندم چون اگه این اجازه را به ذهنم می دادم، نمی تونستم تحمل کنم اینجا را! غربت، نفی بلد، تبعید، اینها مجازاتهایی است در ردیف اعدام! اینو ساده نگیرید. بفهمید اگه کسی رفته به چه دشواری ای رفته است، از خودش و از چه چیزهای با ارزشی اش دل کنده است...
نمی دونم چی می خواستم بگم...
یادم رفت...
لابد بین این همه که نوشتم گفته ام...