حوالی یازده شب، پیامک اومد رو گوشی،
رفتم می بینم امیرحسین است. نوشته که، تاحالا کلاب رفتی؟
گفتم نه
میگه نمی خوای بری؟
من چی بگم به این خب؟
نوشتم مرتبه اول را ترجیح می دم با یکی برم که یکم آشنا باشه.
پوزخندی گذاشت که مگه مرتبه اول و دوم داره؟
خب، واقعیتش داره. نوشتم براش که آره، بعضی هاشون فقط زوج راه می دن، بعضی ها ورودی داره که نمی خوام غافلگیر بشم، و کلا راه رفتن تو تاریکی است که دوست ندارم.
نوشت خب. و تمام شد...
واقعیتش، فقط ست کردن کفش و کلاه نیست که ما بلد نیستیم. فقط دست گرفتن درست کارد و چنگال نیست که ما آموزش ندیده ایم. ما،کلا آداب هیچی را نمی دونیم و از طرفی هر چیزی، ولو رفتن به مستراح، آدابی داره! (لابد خونده اید دیگه. این حضرات دوزاری که همیشه به کار اقتصاد و مملکت داری و حکومت نبودند که. تا همین کمتر از چهل سال قبل اینها کل هنرشون این بود که لای کتابهاشون بگردند و حکم در کنند که باید با پای چپ بری توی توالت، با پای راست بیای بیرون! سرشو باید سه بار فشار بدی، از کجا تا کجاشو باید انگشت بکشی که خالی بشه مجرای بول! کلّ علمی که زیر اون گنبدهای بلند و مناره های دراز ترویج می کردند اینها بود! هنوزم هست، بماند که عین سلولهای سرطان بعضی هاشون جهش پیدا کردند و این حال نزار را باعث شدند که امروز شاهدیم. بهرحال هر کجایی آدابی داره. راهی داره. مثلا یک مشروب که شما در سوپری می خری 4 یورو، به راحتی تو کلاب به ده برابر این قیمت بهت فروخته می شه، بی اینکه کتمانی تو کار باشه. شنیده بودم که بعضی جاها نمی تونی دستتو تو جیبت کنی بری تو، تنهایی راهت نمی دن! باید دوتایی تشریف ببرید.
یکی همکاران اسبق تعریف می کرد از یک دوستی که رفته تایلند و اونجا گویا زنگ زده و یک دو جنسه سفارش داده و برده هتل. کارشو که می کنه، جناب دو جنسه می گه خیلی خب حالا نوبت من است قنبل کن که خلاصه ترتیب کار را بدم! ایشون که با تجسمات ذهنی اش تشریف برده بوده و سفارش داده بوده داد و قال شروع می کنه و نهایت کار به پلیس می رسه و به امر پلیس محترم، قانون بر این دوست عزیز جاری می شه! حالا کی اومده تعریف کرده و ... نمی دونیم منتهی می خوام بگم این نیست که سرتو بندازی زیر بری تو! بی پیر مرو تو در خرابات، اینجا هم صادق است. اگه نیست هم آقا،
من تخمشو ندارم!
تامام!