رفتم بیرون. عمدا برای اینکه قدم زده باشم. حوالی ساعت ده و نیم بود به امیرحسین پیام دادم که من می خوام پیاده قبل از ظهر برم مرکادونا. یک فروشگاه زنجیره ای. قبلا ازش نوشته ام. بیست دقیقه ای راه هست و سر راه می خواستم کیف آبجوش را هم از دو تا مغازه برسم. نوشت که قبل از ظهر نمیتونه منم که راستش بود و نبود امیرحسین هیچ فرقی برام نداشت و صرفا اینو بهش گفتم که حس نکنه من همیشه بهش نه می گم، پاشدم خودم زدم به راه.
حس می کنم دو تا نر با هم راه بیفتن برن فروشگاه، خیلی حس مسخره و بدی باشه. قبلا تجربه اش را با فهیمه داشته ام. حس همجنس بازها را می ده به آدم!
کیف آب جوش را یکی نداشت، یکی دیگه می داد 12 یورو. طبعا نخریدم چون 8 یورویی هم سراغ دارم و شاید مغازه بعدتری ارزونتر را می داشت. رفتم و شهر به غااااااایت زیبا و دلربا بود. خلوتی روز تعطیل، آفتاب بعد از باران، باد بی آزار ... مردم بی آزار سرگرم به زندگی، کم دغدغه، دست پر...
دهان شویه و مسواک خریدم، نون خریدم، پفک و چیپس و بادوم زمینی هم برداشتم. کیف آب جوش هم نداشت. چغندر و موز برداشتم و دیگه حساب کردم اومدم سمت خونه. تو راه، موقع رفتن جلوی یکی از این مغازه های بازی و شرط بندی یکم ایستادم ولی یک خانومه توش بود و نرفتم داخل. الان که برمیگشتم از جلوی یکی دیگه رد می شدم به نظرم کسی مشتری نداشت. دل زدم به دریا و رفتم تو. انگلیسی را خوب حرف می زد. بهش گفتم کارت یورومیلیون می خوام ولی نمی دونم چطوری بازی می شه اگه برام توضیح می دی تا بفهمم. خیلی ریلکس، وقت گذاشت، ساده بود و برام شرح داد و راستش با اینکه حسم نمی گفت که برنده قراره بشم، ولی به پاس آموزشی که بهم داد یک کارت ازش خریدم. دو یورو و پنجاه سنت، بگو حدود هشتاد نود هزار تومن. هفت تا رقم را روی کارت انتخاب کردم و کارت را بهش دادم. کردش تو یک ماشین و اون ماشین اتومات همه عددهای منو خوند و چاپ کرد و بعنوان رسید دو تا برگه بیرون داد. حالا باید سه شنبه، و جمعه، اگه رد می شدم همون برگه ها را به یکی از اون دکونهای بازی نشون بدم و اون بزنه تو ماشینش و ماشین خودش می گه که برنده شده یا نه. حسب اینکه اعداد انتخابی چقدر به عدد برنده نزدیک باشه ممکنه صفر یا تمام جایزه یا مقادیر بینابینی را برنده بشه. تو نت می دیدم نمی فهمیدم چیه ماجرا. حالا که برام گفت، توجیه شدم قشنگ.
اینم از این.
راستی، پفک هیچ کجا عین چی توز موتوری خودمون نمی شه! حالشو ببرید.
فکر می کنم کادوی تولد دوستان، می شه براشون بلیط یورو میلیون بخرم زین پست! (از هفته دیگه ها! کسی اگه مااااااااادر محترمش این هفته دنیا میارتش باید بره شورا که آیا بخرم براش، به نیتش، یا نخرم! خخخخخ)
خدا را چه دیدی. واقعیتش هیچ راهی برای پولدارشدن من به چشمم نمیاد، مگه اینکه یا دختر پادشاه عاشقم بشه، یا یورومیلیون برنده بشم! وگرنه دیگه همه همّت خودمو کرده ام انگار.
راستی، از قشنگی های این شهر خانومهایی هست که راننده اتوبوس واحد اند! موی طلایی مرتب چاک سینه باز خیلی با اعتماد به نفس یک اتوبوس به چه گندگی را می رونند، تازه امروز طرف رسید ایستگاه دیدم در اومده با کفش پاشنه بلند دور ماشین و زیر ماشین را نگاه می کنه و دوربین در آورده از یک خراشی عکس بگیره. گویا مالیده باشه به یک جا! قشنگ بود خلاصه. خدا روزیتون کناد.
ضمنا، بی ام دبلیو بسیار از بنز خانواده دار تر است! بنز را این آدمهای حسرت به دل و عربهای اروپا رسیده فقط می خرند! ولی بی ام دبلیو، خیلی به چشم من اصیل تر میاد. اگه برنده شدم حتما یا مینی می خرم یا بی ام دبلیو! البته همه اینها بعد از خونه خریدن است.