گلدوني
دیشب دقیق چهار صبح بود که بیدار شده بودم جیش کنم،
یک قلپ آب خوردم و بیرون را نگاه کردم از لای پرده و، دراز کشیدم، داشتم فکر می کردم چه خوب که تشکمو عوض کردم و چه خوبتر که صبح، کله پاش کردم و الان قالب آدمیزادی توش شکل نگرفته که برم بیفتم توش،
داشتم از بهتر شدن وضعیت ملحفه ها که همین دو دقیقه قبل ترتیبشونو عوض کرده بودم و صافشون کرده بودم لذت می بردم و تک تک هم سرفه می زدم که همسایه جدید، کلید انداخت و با کلی سر و صدا درشو باز کرد و اومد اتاقش تازه،
چهار صبح، به همین برکت قسم! نه یکم پیش، نه پس! خود چهار...
لابد یک باری، پارتی ای چیزی بوده. داشتم فکر میکردم مهاجرت، فایده ای نداره. باید یک جایی ریشه داشته باشی تا بتونی از آنچه که هست استفاده کنی. مهاجر، عین علفی است که تو گلدون، از جایی دیگه آوردنش گذاشتنش یک جایی که بهش تعلق نداره. درسته نور و آفتابش خارجکی شده اما اون خاکی که ریشه داره و ازش تغذیه می کنه همون پا گلدونی ای هست که از وطنش باهاش بوده. این علف، خیلی که زور بزنه، تمام خاک گلدونشو پر می کنه و تبدیل می کنه به ریشه! اما هیچوقت انگار نمی تونه پاشو بکنه تو خاک دیاری که اومده! تا چه شود. چطور شود. اما انگار همینجوری، محاله. اینه که با وجودی که ردیف به ردیف مشروبات آنچنانی با انواااااع قیمت و کیفیت و رنگ و لعاب تو همه فروشگاهها هست، اما هر بار می ری از بینشون رد می شی سر یخچال می ایستی کلی چپ و راستتو نگاه می کنی که پنیر فتا پیدا کنی!! حتی پنیر کپکی هم دلت نمی خواد! اینه که شبهای آخر هفته با اینکه می دونی چه خر تو خری است کف شهر، اما بازم ساعت یازده شب چراغتو خاموش می کنی و تو اتاق خودت می خوابی! بعد چهار صبح که بیدار می شی بشاشی تازه می بینی هی وای، یک بخش جالبی از زندگی در جریان بوده که بازم تو ازش غافلی، دلت هم نمی خواد حقیقتش! دوست نداری. شاید می ترسی مزه مزه کنی. شاید بلد نیستی، ولی ته همه اش اینه که عامدانه و آگاهانه، اون زندگی را زیست نمی کنی... نمی خواهی...
همسایه یک چیزی بزرگی را انگار داره از کارتن در میاره. عجیبه من اگه 4 تازه خوابیده بودم حالا حالاها می خوابیدم. این چرا بیداره؟
پاشم برم ورزش. این ورزش هم شده قوز بالا قوز برا ما! بلکه هفته دیگه برم کلاس رقص ببینم اون چطوره. به شدددددت تنبلی می کنم. هم فیزیکی هم کاری و مدرسه ای هم سازی هم حتی آشپزی. انگیزه ام تمام شده! خسته شدم. اینو کاملا دارم می فهمم. باید یک سفر برم ایران، بدبختی های مجسمم را ببینم، تا با دلگرمی بتونم ادامه بدم! اینجوری فایده نداره...