یک دوستی داریم، با شوهر و توله، خارجه است...

خارجه هم که می گم، تصور نکنید خیلی چیز خاصیه ها! خود اینها که اصالت اینجایی دارند هیچی ندارند! از کوچکترین خونه ها بگیر تا وسایلی که نسل به نسل انگار داره استفاده می شه. حالا تو خونه هاشون که نبوده ام منتهی یارو می گفت شما تو خود چین هم که بری اگه دو نفر آدمند دو تا بشقاب دارند دو تا از اون سیخونکها. ماها هستیم که سرویس نمی دونم چندپارچه چینی باید تو کمدمون باشه! حس می کنم اونم راست می گه. بهرحال.

این دوستمون که به سیمای دانشجویی هم اینجا هستند، چند روزی میزبان خواهر خودشه که از قضا از یک کشور خارجی دیگه قراره بیان بهش سر بزنند...

تصور کن، خواهر، می خواد بره سر بزنه به خواهر. جفتشون در غربت...

این دوست ما، چنان از مدتها قبل مشغول شده به بشور و بساب و خرید وسایل خونه(!) و ظاهر سازی، که آدم در بهترین حالت فقط رقّتش می گیره براش، نه بیشتر...

خدا می دونه اقتصاد خانواده را در اینجایی که واقعا هیچی پس انداز نمی شه، به چه ورطه ای می کشونه که چیه، خواهره،گویا شوهر خواهره، پولدار است، و این می خواد که کم نیاره!

آخه مرد حسابی، مرغ اگه بخواد همپای گاو قدم برداره که اول از همه کوووووووون خودش پاره است!!

نیست؟

تازه این فرم تصنعی هم که اول و آخرش پیداست، زار می زنه! مفتضحه...

خدا برای هیچکس نخواد

بد نخواد

زن نادون منظورمه...