باوجودی که از ادبیات خوشم میاد اما، فهم و شعور داستان را نداشته ام هیچوقت
درس و پیامشو نگرفته ام.
همون اول کار غرق می شم تو ماجرا و اگه چیزی لذت بخش باشه توش لذتشو می برم ولی محال است تهش بفهمم منظورش چی بود.
باد به خودتون نکنید ها شما از من بدترید. مثلا داستان ماهی کوچولوی صمد بهرنگی را، گویا هر خری بخونه می فهمه بحث آزادی است و بحث و داستان کلا سیاسی است منتهی من، درک نمی کنم، تا زمانی که یک جایی بشنوم یا بخونم که منظور فلان بوده است!
همینه در خصوص تابلوهای نقاشی، در خصوص عکاسی، مجسمه سازی که چه بسا حرفهایی که خیلی وقتها همه می شنوند اما من نمی فهمم چی بوده منظورشون.
هوش اجتماعی شاید
من، بی هوشم واقعا!
خیلی دلم می خواد یکی برام بگه، مفسری باشه، سرنخ را بده دستم ها، منتهی، کو اون آدم فهیم؟ اگه هم هست من نمی شناسمش و یا برای من وقت نداره. مثلا کلی به پر و پای شمیم پیچیدم که عکس که می گیره یک خط هم زیرش یک جمله بنویسه منتهی می دونید بهم چی گفت؟ گفت هیچی توش نیست!
عینهو مریض لاعلاج که بهش می گن برو خوش باش سالمی ها. دو روزه ته عمر را می خوان به شادی تمام کنه. ازش قطع امید که می کنند اینجور می گن بهش. شمیم هم اینجوری گفت بهم.
خب پیداست که این بود منظورش وگرنه مگه می شه که چیزی توش نباشه؟ در واقع، من اون چیز را حس می کنم تو اغلب عکسهاش، بخصوص تا دو سه ماه قبل. نمی دونم چی شد این اواخر اون چیزی که تو عکسهاش بود دیگه نیست. منتهی، خودش همون چیزی که من حس می کردم و فقط نمیدنستم چیه را، می گفت نیست!
بگذریم.
الانه داستان آبجی خانوم را از صادق هدایت گوش دادم.
با اینکه نمی فهمم و اعتراف می کنم به نفهم بودنم اما این داستان را لمس کردم. عمییییییق جگرم را خراشید و اندوهگینم کرد...
عمییییییقا...
یک موزاییک عکسی از مسوولین کنارهم چیده بودند همه پیشونی ها سیاه و پینه بسته، نوشته بود تا حالا فکر می کردیم جای مهر باشه، در بدبینانه ترین حالت می گفتیم جای قاشق داغ است منتهی، تازگی متوجه شدیم اثر ساییده شدن پیشونی رو فرش بوده! گویا همه کون را داده اند!!!
حرف حساب که این روزها کمه...