خدایی اینکه من هیچی نشدم تو زندگی، خیلی اش بخاطر گشادی ماتحتمه!
از صبح که اومدم دانشگاه تا همین الان پاورپوینتی که باید دو هفته دیگه ارائه کنم را یکدور مرور کردم چندتا شکل باید اضافه می کردم بهش و ترتیبشو یکم تغییر دادم و از بعد اون همینجوری هرز می گردم دور خودم.
خب برو کار کن!!
ژولی اینجاست. فکر کنم تمام شدن بورسیه اش و اون حجم عظیمی از کارها که رو دستش مونده، نذاشته امسال تعطیلات تابستونه داشته باشه.
چرا باردار نمی شه؟ بالاخره ژولی هم بزاد خب! چه عیب داره؟
دیروز عصری این ایرانی تازه واردی که اومده خوابگاه ما را دیدم. شانس ما که برین بهش، بجای یک دختر مجرد، یک نره غول اومده فکر کنم جنوبی بود لهجه داشت. تازه خانواده هم داره کون ده! گفت پارسال اومدم مجوز اقامتمو گرفتم و برگشتم ایران اینترنتی در ارتباط بودم دیگه الانم اومدم که بمونم برا همیشه و بعد خانواده ام را هم بیارم. گفتم بیلاخ! بمون تا بیان!