قضاوتم در خصوص شیطان را برای عمه ام فرستادم

میگم نظرت چیه، می گه نمی دونم.

میگم حالا چیز مبهمی که نیست، قبول داری یا نه.

میگه نه!

براش نوشتم

عجیب بقچه ذهن را بسته ای که هوا هم نکشه یهو حج عمّه!

عجیب!

حالا که قبول نداری از مخلوقات جدید صد ساله اخیر خدا، یکی را نام ببر که مفید بوده. در مقابل سرطان های مختلف که خلق کرد یا کرونا. جدید باشه، ولی مفید، لطفا!

 

واقعیّتش اینه که ما در جای درستی از تاریخ هستیم. عمه من و کل خانواده من معلم بود. وقتی معلم اینقدر ترسو است، وقتی معلم اینقدر ذهنش بسته است، اینقدر جرات و جسارت تعمق و تفکر و خیس شدن و آزمودن و فهمیدن نداره، بی شک از زیر دستش پهن بیرون میاد! همینها که امروز سر کارند و من بر عقیده خودم پای می فشارم که این روزگار معلّمها را باید از مسن ترین ها به جوانتر ها ردیف کرد و فلک کرد و اندکی هم به حقوقشان نیفزود تا عینهو سگ، کف خیابان زوزه بکشند تا بلکه شاگردان به عینه ببینند که آنکه آزادگی و افکار بلند را ترویج نکرد عاقبتش به کجاست! تف به گورتون که نه اندیشیدن را یاد دادید نه حتی اندیشه ها را! شما فقط رفتید عمرتونو فروختید که حقوقتونو بگیرید و متقابلا عمرها و بلکه سرزمین و تاریخ را به باد دادید. تف به روی تک به تک شما که هنوز نفهمیده اید ضربه از کجاست! از گور توی معلّم بی شرف!

طبعا با شرافت هاش که لابد کم هم نیستند اینو به خودشون نمیگیرند و تایید می کنند که همکارهاشون خیانت فرمودند. درود به شرف آنکه از اول می دانست و فهمیده بود، و حتی آنکه بعدتر فهمید و جسارت داشت که اقرار کند، وگرنه جگلی که سوخت، ابراز پشیمانی سر سبزش نمی کند...