آغوش درمانی
باید پارو نزد، فحش داد
باید خود را، به آغوش داد!
صبح داشتم از بیسمارک گوش می دادم. پایه گذار آلمان امروزی. متحد کننده سی چهل تا کشور یا ایالت مختلف، در حدود 150 سال قبل. قبلش آلمانی وجود نداشته است...
داشتم فکر می کردم حتما هیچکس دلش نمی خواد بد بشه، بسمارک یا سیدعلی، با تمام خلق هم که پدرکشتگی داشته باشند، بالاخره و بی شک آدمهای خودخواهی هستند. به این معنی که خودشونو دوست دارند. کیه که بدش بیاد احترام داشته باشه، عزّت واقعی داشته باشه، بزرررررگ باشه به چشم همه؟ حتما قزافی هم همینو می خواسته، و موگابه، منتهی، اینکه چی می شه که آدمهایی با یک خواسته قلبی مشترک، در پایان وقت بازی، سر از دو سمت کاملا متضاد در می کنند، این جای تامل داره. اینکه هر کدوم، اگه نگیم مامور و گماشته جایی بوده، چرا و چطور با یک حرکت آهسته، طی زمان، یواش یواش، سر از دو جای مختلف در میارند. مسخرگی اش همینه که ییهو نیست بگه یک اشتباه کردم این شد! با زمان اینجوری می شه آرومه می بینه می فهمه می تونه مقایسه بکنه می تونه اطرافشو نگاه بکنه چرا کر و کور می شن آدمهای تمرگیده بر صندلی های قدرت؟ تو کشور خودمون برج آزادی فرو ریخت عمارت عبدالباقی فرو ریخت بعد طرف میاد می گه این هنر نیست که برج بسازند تو کشور همسایه. این، این اگه مصداق عیییییییینی خریّت نباشه،
واقعا چی می تونه باشه دیگه؟
چرا آدمها اینجوری می شن؟!
دوستانی که باهاشون در ارتباطم کمابیش، به شدّت وضعیت روحی آشفته و داغونی دارند. هر یک به دلیلی. یکیشونو همکارش می خواد بکنه، یکی دیگه را دارند مالشو بالا می کشند، یکی بیمار داره و روزها دنبال دارو شهر به شهر می ره و پیدا نمی کنه یکی دیگه یک طور دیگه. مردم، در کنار همه اینها، از دارو و داد، به نظرم به شدّت به آغوش نیاز دارند این روزها! به دوست داشته شدن. به تکیه کردن به همدیگه، به یک آدم!
منم می خوام البته!!
با روبنز از برزیل حرف زدم. گند ازدواج منصور مصری تا برزیل هم رسیده. پسره گویا قبل از عروسی با روبنز هم صحبت کرده و اون بهش گفته که این کار را نکنه منتهی رفته و کرده و الان عینهو خر توش مونده! دیروز، باز هم ناهار، یک چیزی از ماشین یا شاید از سوپری خرید اومد اتاق خارچ و خارچ و خارچ ناهار خورد مثلا! این آدم خونه اش اینقدر نزدیک هست که برای شاشیدن می ره خونه! عمدا خونه را اینجوری گرفت چون دوست نداشت از سرویسهای دانشگاه استفاده کنه! وسواس شاید.
شایدم انتظار من زیادی است... کی می دونه...