خدایی چقدر آدمیزاد بر خلاف تصورش، بچه است!

امروز وقتی فایلمو باز کردم و دیدم نوزده شدم، ذوووقم شد!

بگو آخه پیرمرد، برا تو قبرت می خوای؟! نه با نوزده چه فرق داره برات؟!

سه چهارسال قبل که باید امتحان می دادم هم، بی اینکه حواسم باشه چند سالمه، چقدددددر دیگه بزرگ شده ام برای اینکه نترسم از امتحان، منتهی، بازم روز امتحان همون وضع روحی سالهای قبل را داشتم! برای من، زمان برگشته بود انگار...

استادم توی ایمیلش نوشته که کتاب خودش را هم برام گذاشته تو دفتر پیش منشی، بعنوان کادو...

من، کتاب را که نمی خونم. یعنی وقتی چیزی را نصف و نیمه هم بلد باشم دیگه باید تیغ بالا سرم باشه تا بخونمش! واسه همینم مقاله های استاد خودمو هم نخونده ام تا الان. به نظرم بیان واضحات فرموده. منتهی، اون کتاب، خیلی معنی دار است حقیقتش. یک پیرمرد که هفتاد سالگی اش هفته قبل بود، اینقدر انسان، اینقدر با شعور، اینقدر متین و موقر...

کتاب که می گم یادمه کمبریج که رفته بودیم کل کادویی که از پورتو بردیم، یک بطری شراب بود که برای یکی از اساتید خریدند از تو فرودگاه، و همین کتاب که دادند به رئیس دانشکده اونجا. و خانومه چقدر به به چه چه کرد ازش! می خوام بگم، به لحاظ معنوی جات...