دم صبح بیدار شدم، حس می کنم اتاق بودی مرغ پخته می ده!

سر شب که سوپ درست کردم همه در و پنجره بسته بود و بوی گند مرغ و باقی مختلفات سوپ، همچنان تو اتاق مونده بود. چرا حواسم نبود در را باز کنم هوای تازه بیاد؟ ترسیدم سرد بشه لابد. بهرحال همون نصف شبی یکم باز  کردم، الان رفتم شیر گرم کردم برگشتم می بینم عق! چه بوی گندی! دقیقا بوی سوپ وقتی مرغش تازه ده دقیقه است داره می جوشه!! دیگه با اجازتون  الان کل پنجره را باز کرده ام هوای نسبتا سرد، یا خنکی بیرون است باضافه بارونی قشنگ. درخت نارنج رو به رو از شدت بار نارنجی می زنه و پنجره های کلاسهای رو به رو تک و توک روشن است. نیت کردم نرم مدرسه ولی شرط کردم عین آدم درس بخونم. دو شنبه هم که نوبت معاینه دارم و کلا چهار روز متوالی می شه که مدرسه نخواهم رفت. چهار روز!

یک بیت شعر قشنگ یادم افتاد می گه

گرت هواست که دلدار نگسلد پیوند

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد.

یادم افتاد به یلدا. به شوهرش گفته بود اگه روزی روزگاری بفهمم با زنی رابطه برقرار کرده ای، متقابلا با تمام اصفهان همخواب می شم!

یلدا، قشنگ تخم شوهره را کشیده بود! پیدا بود که قشنگ سوار است به ماجرا. از لباسهای مارکی که تن می کرد و طلاهایی که آویزون می کرد پیدا بود. اخلاقش هم طوری بود که واقعا اون تهدیدش، آتش زدن بجام نبود، حتی منم حس می کردم قطعی است و با پشتوانه اجرایی قوی!

دغدغه اول و آخر یلدا این بود که پیر بشه و از خوشگلی بیفته! البته خوشگل هم نبود، ولی خب، منظورش این بود که افت بکنه ییهو.

نامرد حتی یکبار هم احوالی از ما نپرسید! خدایی با چه گاوهایی همکار بودیم ها!