امروز ژولی با یک تیپ خیلی داغون اومد! این زنها دیوانه اند بخدا! دو تا عکس از این بذاری کنار هم، دیروزش و امروزش، اصلا نمی تونی بگی اینها یک نفر است! البته خیلی وقتها همینه ها. چیزی که جوهر زیبایی است، شادی است نه لباس و قر و فر و افزودنی ها، اعم از ناخن و ژل و غیره.

(استاد، الان شفاف و واضح دارم می گم یا هنوزم گیچی خودتونو می ذارید به حساب شلوغ بودن ذهن من؟)

باری،

دیروز نگاه خانوممون می کردم اونم همین بود اوضاعش. داغوووووون! انگار بگی زیر تریلی بوده باشه! جورابهاش لنگه به لنگه بالا پایین، کفش هایی که انگار دو شماره از خودش بزرگتر بودند، کلا لههههههه!

به ما چه.

والله!

منتظرم ببینم کی میگه بیا بریم کارگری! 250 تا بطری آب را باید پیرهن کنیم بعد بذاریم تو 250 تا کوله با 250 تا خودکار و دفتر. اینکه آیا بقیه را هم گفته بیان یا فقط منم، کنجکاوی بزرگی است فعلا! نمی دونم چی شد که رابطه اش با فالستو شکر آب شد شدید! با مصری هم کم شده. قبلا عین مامان بچه مدرسه ای میومد به درسهاش رسیدگی می کرد! منم عین بچه ناتنی بودم!

هعی، من بتونم این مساله ای که بهم د اده شده را حل کنم، تمام اینها لنگ می اندازند بعد! البته بگما، من از اونهاش نیستم که نگاه کنم! ولی خب همینکه ببینم لنگشون وا شده جالبه برام!

روانی هم، خودتانید!

با این وضعیتی که پیش اومده یکربع ارائه من در روز یکشنبه بسیار حیاتی است. خیلی خیلی حیاتی! آیا خوب پیش خواهد رفت؟!

نمی دونم.