الان را نمی گم، چون خبر ندارم، منتهی تا چندسال قبل که ایران بودم و سبک زندگی را دیده بودم، وقتی با اینجا قیاس می کنم می بینم ما بسیار پرمصرف ایم.

همیشه اینو تو روشن گذاشتن بخاری و باز کردن پنجره یا لختی گشتن تو زمستون و مصرف سوخت می دیدم. الان دقت می کنم می بینم که تو غذا خوردن هم همینیم!

این دو سه روز، ناهار کنفرانس را خوردم، خدایی خوشمزه بودند! از اون سوپ های عین ماست رنگی، تا سایر غذاها، واقعا خوشمزه بودند! جالب بود که غذایی که روز اول سلف دانشگاه داد از غذایی که پیمانکار داره میاره این دو سه روز، بهتر بود! باید به قهر خودم با سلف پایان بدم. اما نکته ای که به چشمم اومد این بود که تو غذا خوردن هم اینها به شدت از ماها کمتر می خورند! بشقاب غذا را به جرات می شه گفت نصف پرس پر می کنند! بعد این نصفه را اگه کسی تمام کرد خب هم می تونه بره مجدد بگیره باز، هم از چیزهایی دیگه ای که دونه دونه و کم کم هست برداره خودش. شما اگه قرار باشه دسر بعد از غذا بدید و بجز شیرینی ، به حد کافی و متنوع، مثلا میوه هم بدید، چند کیلو میوه برای 250 نفر مهمون تدارک می بینید؟!

فکر کنید،

به خداوندی خدا اینها کمتر از ده تا سیب، و کمتر از ده تا خوشه انگور سیاه تو میوه خوری گذاشتند! اینم که می گم ده به فرض اینه که ده بار هم پرش کرده باشند منتهی، نکردند! هرکسی که دیدم میوه می خورد، مثلا سه حبه انگور سیاه برداشته بود! چی می شه؟ سه حبّه انگور؟ این شد دسر؟!!

ما، اگر ارتباطات آزادی با دنیا داشتیم، قطعا فرهنگمون بهتر می شد! قططططعا ما هم آدم وار تر می زیستیم! قطعا خیلی جاها که به سبک تعدیل شده خودمون زندگی می کردیم تو چشم تمام ملت دنیا بزرگ و ثروتمند به نظر میومدیم بی اینکه تظاهر کنیم. منتهی، چه باید کرد با این بابا؟!

چرا ورق نمی خوره تاریخ؟!

اگرچه، می خوره. یعنی داره می خوره. اینکه اینهمه همه چیز ناپایدار و عجیب است دقیقا مال همون حرکتی است که در مقیاس تاریخ اتفاقا بسیار هم تند و طوفانی است تغییراتش...