اقصي نقاط ممكن!
ما خب بچه شهرستانی بودیم،
به قول یارو هندا داشتیم و آدیداس!
همینم نداشتیم. نه که ندار باشیم، عشقی به این اقلام نداشتیم.
باری.
یکبار که همّت کردیم و از ده بیرون زدیم، عملا تو نزدیکترین شهر سکنی گزیدیم. بعد حدود 14 سال خودمونو سرزنش کردیم که مرد حسابی تو که از خونه ات آواره شدی چرا نرفتی تهران؟ باید می رفتی ته ران!
حالا بعدش لابد این تو مخیله ما جا باز کرد و دیگه زده به سرمون خواستیم بیایم خارج نکردیم بریم همون اطراف، یا اقلا نزدیکتر. ترکیه، آلمان، فرانسه حتی. چنان سوخت موشک را زیاد کردیم که پریدیم تا لب لب اقیانوس! آخرین کشور اونم آخرین نقطه اش!
حالا این دو سه روز تو کنفرانس با چند نفری که آشنا شدم یکی اش به نظرم رسید آدم باحالی است و شاید بیش از اینکه من از اون خوشم اومده باشه اون به من ایمان آورده است. یک مردی است شاید ده سالی از خودم بزرگتر که با خیلی حواس جمع و هدف مند اومده کنفرانس و امروز شماره تماس و ایمیل و غیره اش را بهم داد.
منم متقابلا براش فرستادم. گویا کل هدف کنفرانس ها هم همینه که آدمها همو پیدا کنند. باری،
الان رفتم ببین کیه و کجاست، فکر می کردم همین اروپا باشه، ییهو سر از شیلی در آوردم! یعنی بازم دورترین کشور، اوووووون یکی قاره که دورتر است، اونم باز لب لب آب! سانتیاگو! آمریکای جنوبی. یعنی به قول کره خر آدم بگه ریدم تو این شانس، بی راه نگفته خدایی. فردا بهش بگم ببینم مرد حسابی تو واقعا اونجا زندگی می کنی؟ خی اینجا چه شکری می خوری مومن؟!