فهمیدم چرا یک سال است که خانوم چی صورتحساب نمی ده به دانشگاه کمبریج که هزار یوروی هتل و پرواز منو پس بگیره،

خانومه که پارسال میزبانمون بود تو کنفرانس بود. موقع خداحافظی صحبت شد، گویا تنها دانشگاهی که نتایج آزمایشهاش را ارائه نکرده، ما بوده ایم! این خاک بر سر دو هفته تست کرده، خب تست خاصی بود و خود اونها هم کلی یاد گرفتند از ما، منتهی بخاطر اشکالاتی که داشت غیرقابل استفاده تشخیص داده اند و گذاشتن کنار! یحتمل بخاطر همین الان روش نمی شه که بره بگه پولمونو بدید منتهی، خب من چه کنم؟!

قطعا در اولین جلسه که باهاش داشته باشم بهش می گم.

خدایی اگه بهم بگن امسال همون برنامه هست منتهی هزار یورو باید بدی، می دم! می ارزید، ولی اینکه اول قرار باشه پس بدن پول را و بعد به هر دلیلی ندن، این بدقولی است و من بدم میاد ازش. ضمنا بگم که با هزار یورو می تونم یک ماشین بخرم! نو نه، ولی ماشین! که خب البته نیاز ندارم و نمی خرم.

باری.

کنفرانس جالبی بود. یارو تو آخرین سخنرانی اعلام کرد که چهار سال دیگه تو ترکیه برگزار می شه باز و آه از نهاد من بلند شد که ترکیه می تونه مرکز کنفرانس بین المللی بشه اما شیوخ ما، خاک بر سرشون شده است...

ما خاک بر سرمون شده وگرنه شیوخ که نه...

مهمونی پایان کار بود، عصرانه بود و قهوه و شراب و شامپاین. با نلسون و منصور ایستاده بودیم، شامپاین به دست. عکاس کنفرانس اومد و یک عکس سه نفره ازمون گرفت! چقدر خندیدیم! براش ترجمه کردند که این عکس را اگه از من ببینند، حکم تیر می دن برام! یارو اینقدر دور از ذهنش بود، شایدم دید ما کسخلها داریم می خندیم، رفتم عقب، یکی دیگه دقیقا تو همون وضع گرفت!

و ما باز خندیدیم...

چه باک؟ زندگی هم بای به عزّت باشه.

صبح یک ماشین دود زا جلوی اتوبوس بود، یک گازش که داد اتوبوس پر شد از دود. اینقدر عجیب بود براشون، یکی پنجره را باز کرد یکی زیر لب غرغر کرد یکی بلند شده بود ببینه دود از کجاست، لابد بهش چشم غرّه بره... و من داشتم فکر می کردم به هم میهنان محترم... روم سیاه که من هوای پاکیزه ای را استنشاق می کنم...