دیشب متنی که باید بعنوان پروپوزال ارسال کنم را آماده کردم، برای بار هزارم،
صبح طی یک فقره ایمیل فرستادم برای هر دو استادم، با اندکی چاشنی خایه مالی که خیلی کنفرانس موفقی بود و الخ!
موففففق کدومه مرد حسابی! دلت خوشه؟ من هنوز خستگی از تو تنم نرفته. یعنی دیدید که، برای رفع خستگی باید سکس کرد، لامصب عینهو تزریق آمپول است! یا عین کشیدن سم از بدن! دیدین چه چیز بدبوی غلیظی ازتون دفع می شه؟ اون همون خستگی هاتونه که بدبو و کثافتش کرده! درست به همین دلیل که ما مجردهای خاک بر سر نمی تونیم خستگیمونو دفع کنیم اینجور قر و قاطی و پریشانیم در ضمن. باری،
رفتم آزمایشگاه یک نمونه درست کنم که بتونم تست کنیم تا این دوماد تازه مون اینجاست، این پیرمرده استاد بزرگمون با وجودی که از همه چیز مطلع بود و همه بهش گفته بودند ولی بدلیل مشکلات روانی خودش، گفت صبر کن. منم اومدم دفترم. واقعا آدمها به مشاوره روانی و حتی درمان و بستری نیاز دارند. همه نیاز دارند بخصوص اونها که یک کاره ای هستند بیشتر! نه که لزوما حالشون بدتر باشه از ما معمولی ها، ممکنه خفیف تر هم باشه نیازشون ولی چون حرکاتشون آثار مخرب بیشتری داری، اول اونها باید بی نوبت تحت درمان و معاینه و پایش باشند.
بگذریم. بریم دومین پاورپوینت را آماده کنیم که بلکه یک گام دیگه به جلو برداشته بشه، به فضل پروردگار!