کلمبیایی ها هم، عین ما ایرانی ها، اسم بدی در کرده اند، قطعا به لطف حاکمان بی شعورشون.
جوری است که اونها را هم کلی سوال جواب می کنند تا راهشون بدن به یک دهی. عین ماها...
از صبح، با خاویر، استادی که از کلمبیا اومده بود برای کنفرانس، تو آزمایشگاه بودیم. با هم.
مرد زبلی است. آزمایشگاهی است و وارد است به اون بخش از کار اما، گره از کار من باز نمی کنه. نمی تونه. .چیزی که اون بلد است اندازه گرفتن است و چیزی که من می خوام تفسیر اون اندازه هاست. یک نرم افزار داره که فلان پارامتر را براش حساب می کنه، خریده است، ولی بهش نگفته اند الگوریتم داخل این نرم افزار چیه، چطور کار می کنه. اینه که عین جعبه سیاه فقط اجرا می کنه و ذوق می کنه. من دوست ندارم این سبک را.
تفاوت عمده دید ما در این است که اون الان فکر میکنه از صبح تاحالا خیلی کار کرده ولی من فکر می کنم فقط وقتم تلف شده!! به همین سوی چراغ قسم از چند ساعت کار مشترک، دو نتیجه کاااااملا متضاد در اومده است. و من چه کنم که نمی تونم به این جماعت بگم باباجان، مشکل من جایی دیگه است!
با اینکه جلو راه تاریک است و نامشخص اما یک حسی بهم می گه که می تونم از عهده اش بر بیام. تا ببینیم.
من بازم عین اسب خوابم میاد! خیلی زیاد با اینکه دیشب سرشب خوابیدم ولی، میاد! فکر می کنم کفشهایی که این چندروز پا کردم با اینکه راحت بودند اما خسته ام کردند. عجیب بود خیلی.