سر زانو
من امروز از یازده و نیم تا دوازده و نیم کلاس آقای لینکونی بودم از برزیل. بیوژیناستیکو. هی نفس های صدا دار می کشید و کف اتاق پوز ما را به خاک کشید که چیه، باید خر غلت بزنیم و پاورچین بریم و نمی دونم مثل یک سامورایی شمشیر بشکیم و از این ادا اصولها. یک حفاظ هایی برای زانو ها هست که خودشون می دن من باید بخرم البته اگه خدا بخواد، زانوبند است. بعد از کلاس تو خیابون می بینم سر زانوهام سوز می ده و قرمز شده گفتم الان هرکی منو ببینه بی شک، می گه این پسره الان در پوزیشن داگی داشته کون می داده! نه یکم کم، نه یکم بیش!
(آخه آقایی که من باشم دیگه کاپشن رو شلوارک می پوشم می رم تو خیابون!! لابد چون خیلی پاهام لاغره مردم هی نگاه می کنند منتهی، خب بکنند! عین من که پاهای ملت را نگاه می کنم دیگه! همینه!)
باری،
انار خریدم و انگور سیاه! عدس و یک پاکت هم شیر. بهم گفتند اگه شیر نریزی تو قهوه ات، یکم که پیش بری تپش قلب می گیری! حالا من قبلا خونده بودم که شیر توی قهوه مثل حکایت زدن قند توی چایی، یک حرکت بی معنی و بازاریابی بوده صرفا منتهی، گفتند دیگه! لابد اینها هم یک چیزی سرشون می شده. خلاصه که شیر هم خریدم. باید کم کم همت کنم یک قهوه جوش هم برا خودم بخرم! دارم می خورم دیگه، چرا که نه! دیروز عصری از ترس اینکه مبادا مثل روز قبلش من خوابم بگیره، قبل از شروع کار بدّو بدّو رفتم یک قهوه از ماشین خریدم. 35 سنت بود. یادمه بچه ها می گفتند اگه خودت لیوان بذاری ارزونتر می شه چون لیوان کاغذی استفاده نمی شه برات. خیلی مسخره بود فقط اینجا قهوه ها یک جرعه است! جوری است که اگه عین خروس کله ات را ندی هوا اصلا ته لیوان می مونه همه اش! لابد من بلد نیستم البت. شاید...
دیگه چی؟
سر زانوهام هنوز کز کز می کنه. ولی والله من کون ندادم! صفر صفر است هنوزم...