تفنگ دسته نقره ام را فروختم

برا دلبر قبای ترمه دوختم

فرستادم برایش، پس فرستاد

تفنگ نقره ام ای داد و بیداد!

گاهی، آدم اینو زندگی می کنه به ناخودآگاه!

مصرع آخر شاهکار است!

طرف از اینکه دلبر اونو پس زده دلخور نیست،

اصلا نیست،

از اینکه آنچه داشت و عزیز بود، آنچه حرمت داشت، هویّت بود، آنچه عشق بود، اونو خرج چیزی کرد،

اونو از کف داد...

از این دلخور است!

حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی!